سه شنبه - ۱۳۹۸/۰۵/۰۱
صفحه اصلی >> مقالات >> فرهنگی >> علوم انسانی؛ از هست تا باید

علوم انسانی؛ از هست تا باید

ضرورت بازکاوی، نقد و تحول در علوم انسانی
برای شناخت وضعیت کنونی علوم انسانی و به دنبال آن، ترسیم وضعیت آینده ی این علوم، ابتدا باید پاسخی روشن به پرسش های ذیل داد و سپس ضمن بازکاوی و بازخوانی گذشته ی این علوم، وضعیت کنونی آن ها را بررسی کرد و مسیر فرارو را نیز روشن ساخت.

علوم انسانی به چه علومی اطلاق می شود؟
علوم انسانی را می توان برحسب موضوع، روش و کارکرد تعریف کرد. علوم انسانی از حیث موضوعی، به علومی اطلاق می شود که کنش های انسانی و احکام و پیامدهای آن ها را مطالعه می کنند. کنش انسانی دارای پنج ویژگی ارادی بودن، آگاهانه بودن، معناداری، هدفمندی و تناسب با موقعیت های زمانی و مکانی است. اگر براساس تعریف فوق، کنش انسانی را موضوع علوم انسانی بدانیم، نمی توان و نباید این علوم را از حیث روش شناختی، محدود و مقید به روش های تجربی نماییم.
براین اساس، علوم انسانی در مطالعه ی کنش انسانی، امکان استفاده از روش های تجربی و غیرتجربی را دارد. به بیان دیگر، از آنجا که کشف معنا نمی تواند صرفاً از روش های مبتنی بر حس انجام گیرد، لذا می توان از روش های غیرتجربی نیز در علوم انسانی بهره جست.
علوم انسانی را برحسب کارکرد نیز می توان تعریف کرد.
از منظر کارکردی، علوم انسانی واجد کارکردهایی از این قبیل است؛ شناخت و فهم معانی کنش های انسانی(علوم تفهمی)؛ پیش بینی کنش های انسانی، کشف پیامدها و کنترل پیامدهای نامطلوب آن ها؛ برخورداری از ظرفیت انتقادی و کمک به رهاسازی انسان از کنش های ظالمانه و پیامدهای ناپسند آن ها (علوم انتقادی)؛ داشتن ظرفیت ارزش گذاری و داوری هنجاری (علوم هنجاری) و…

چه نسبتی بین علوم انسانی و سایر علوم وجود دارد؟
در آغاز شکل گیری علوم انسانی مدرن، اندیشمندان غربی، متأثر از مبانی معرفت شناختی آمپریستی، به «این همانی» موضوعی و روشی میان علوم انسانی و طبیعی قائل بودند.
برای مثال، در اندیشه ی اگوست کنت (واضع مفهوم جامعه شناسی) و سایر متفکران پوزیتیویست در جامعه شناسی، «این همانی» موضوعی و روشی به خوبی مشهود است.
علوم طبیعی، احکام، قوانین و پیامدهای پدیده ها و موجودات طبیعی (موجودات مستقل از اراده و آگاهی انسان) را با روش تجربی مطالعه می کنند.
در مقابل، علوم انسانی پدیده های انسانی و اعتباری (موجودات وابسته به اراده و آگاهی انسان) را موضوع مطالعه ی خود قرار می دهد.
فلسفه به معنای متافیزیک نیز احکام عام وجود را با روش عقلی مورد مطالعه قرار می دهد، اما موضوع علوم انسانی، احکام موجودات خاص است.
با عنایت به گفتار فوق، علوم انسانی به لحاظ موضوع و روش، با علوم طبیعی و فلسفه متفاوت است و یکسان انگاری موضوعی و روشی این علوم قابل پذیرش نیست.

زمینه های تاریخی شکل گیری علوم انسانی در غرب چگونه بوده است؟
با مروری گذرا بر تاریخچه ی شکل گیری علوم انسانی مدرن، تصویر روشن تری از شرایط کنونی این علوم در ذهن ما نقش خواهد بست. علوم انسانی مدرن، ریشه در تاریخ و فرهنگ غرب جدید دارد. فرهنگ غرب، فرهنگی با ظرفیت های کاملاً محدود و رویکرد سلطه گرانه است. به این معنا که فرهنگ معاصر غرب، نه با ابتناء بر ظرفیت های انسانی و جهانی، مانند حقیقت، عدالت، معنویت، عقلانیت و… بلکه به دلیل برخورداری از خصلت سلطه گرانه و امپریالیستی، مرزهای جغرافیایی خود را به سمت کشورهای غیرغربی درنوردیده است. به رغم گسترش و حضور جهانی فرهنگ غرب در ساحت های سیاسی، اقتصادی و رسانه ای، وجود ضعف های بنیادین عقلی و معرفتی، این فرهنگ را دچار بحران معرفتی پسامدرنیسم کرده است.
به لحاظ تاریخی، سیر تحولات فرهنگ غرب را می توان به چهار دوره تقسیم نمود:
یک) فرهنگ اساطیری یونان و روم باستان: این دوران از قبل از میلاد مسیح آغاز شد و تا حدود قرن چهارم و پنجم میلادی ادامه یافت.
دو) فرهنگ دینی قرون وسطی: دوران سیطره ی این فرهنگ از قرن چهارم و پنجم تا قرن چهاردهم و پانزدهم میلادی است. در فرهنگ دینی قرون وسطایی، منبع معرفت، کتاب مقدس و شهود ارباب کلیساست و انسان و جهان پیرامون او، تفسیری دینی می یابد. در دوران قرون وسطا، علم و عقل فاقد هویت معرفت شناختی بود و به همین علت،‌ این دو در تقابل با آموزه های کتاب مقدس و شهود ارباب کلیسا، به جرم مقابله با ایمان، سرنوشتی جز تسلیم نداشتند. ایستادگی نیز بهره ای جز ارتداد و مرگ برای آنان در پی نداشت.
سه) دوران رنسانس: در این دوران که از قرن چهاردهم و پانزدهم میلادی آغاز می شود و تا حدود قرن هفدهم ادامه می یابد، به بهانه ی نقد مسیحیت محرّف و عملکرد ارباب کلیسا، نوعی بازگشت به دوران یونان باستان رخ می دهد . البته این بازگشت، نه با هدف استقرار در فرهنگ اساطیری، بلکه به منظور عبور از فرهنگ توحیدی صورت گرفت.
چهار) فرهنگ سکولار غرب جدید که از قرن هفدهم تاکنون ادامه دارد. این فرهنگ که با روشنگری یا «Enlightenment»آغاز می شود، دارای ماهیت سکولار است.
فرهنگ غرب جدید، از طریق سازوکار استعمار (کهن، نو و فرانو) از مرزهای غرب عبور کرد و آهنگ کشورهای غیرغربی و از جمله جهان اسلام نمود. در دوران استعمار فرانو (سلطه ی فرهنگی)، فرهنگ غرب با بهره گیری از سلطه ی رسانه ای در عرصه ی فرهنگ عمومی و نیز با گسترش علوم انسانی بدون شناسنامه، در عرصه ی نخبگانی کشورهای غیرغربی گسترش پیدا کرده است.
علوم انسانی مدرن، ریشه در معرفت شناسی آمپریستی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم دارد. این نکته را در بند چهارم بیشتر می شکافیم.

مبانی معرفتی و فلسفی علوم انسانی مدرن کدام اند؟
مبانی معرفتی و فلسفی علوم انسانی برگرفته از مبانی هستی شناختی، انسان شناختی و معرفت شناختی فرهنگ غرب جدید است.
از منظر هستی شناسی، علوم انسانی مدرن جملگی خصلت سکولار و این جهانی دارند. به رغم ارائه ی تعاریف و معانی مختلف برای واژه ی سکولاریسم، معنای اصلی آن، محدودسازی جغرافیای هستی به این جهان و داشتن نگاه دنیوی به هستی است. سکولاریسم آشکارا، با اتخاذ رویکرد ماتریالیستی و الحادی، دین و خدا را از عالم هستی حذف می کند؛ اما مخالفت با حضور اجتماعی دین، مخالفت با سازمان متولی دین، مخالفت با حضور متولیان دین در حاکمیت، محدودسازی دین به رابطه ی انسان و خدا و تفسیر و تبیین کارکردی و به ظاهر همدلانه از دین، معانی دیگری از سکولاریسم هستند که همگی در راستای کاستن از اهمیت و جایگاه دین در اجتماع عمل می کنند.
به هر حال، از منظر هستی شناختی، علوم انسانی مدرن بر آن است که دین ظرفیت حضور در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی را ندارد.
علوم انسانی مدرن، به لحاظ انسان شناسی، مبتنی بر اومانیسم است. اومانیسم نتیجه ی منطقی سکولاریسم و به معنای اصالت نفسانیت، برجسته سازی ابعاد جسمانی و حیوانی وجود انسان، محور و مبدأ دانستن انسان و قائل بودن قدرت صدور ارزش و حقوق توسط انسان است.
هنگامی که انسان با نگاه این جهانی به هستی، خداوند را از کانون هستی حذف نمود، طبیعتاً موجودی دنیایی به نام انسان را جایگزین او خواهد کرد. البته نه انسان صاحب کرامت، جانشین خداوند و مسجود فرشتگان، بلکه انسان این جهانی و کوشنده در راستای تحقق خواسته های نفسانی.
افزون بر مبانی هستی شناختی سکولاریستی و انسان شناختی اومانیستی، از منظر معرفت شناختی، علوم انسانی مدرن نَسَب به معرفت شناسی آمپریستی (اصالت حس و تجربه) می رساند. این رویکرد، تنها حس و تجربه را دارای هویت معرفت شناختی می داند. از قرن نوزدهم میلادی، رویکرد معرفت شناختی آمپریستی، با تمایز گذاشتن بین دو مفهوم «knowledge» و«science» در فرهنگ غرب رایج شد. در این تمایز گذاری از «science» به علم یا دانشِ آزمون پذیر و از «knowledge»‌به معرفت آزمون ناپذیر تعبیر شد. این جداسازی زمینه را برای داوری میان علم و معرفت مساعد ساخت. در این داوری، با اتخاذ موضع افراط، تنها «ساینس» یا معرفت آزمون پذیر را واجد ارزش و هویت معرفت شناختی ارزیابی کردند و ضمن برگرفتن هویت معرفت شناختی از سایر معرفت ها (دین، اخلاق، فلسفه و…) آن ها را در ردیف امور مهمل و بی معنا قرار دادند. لذا علوم انسانی مدرن، به دلیل مبانی آمپریستی، با نفی مرجعیت وحی و عقل تجریدی، منکر هویت معرفت شناختی آن هاست.
اکنون پس از بررسی چیستی علوم انسانی، آگاهی به ارتباط آن با سایر علوم و مروری گذرا بر تاریخچه شکل گیری و مبانی معرفتی و فلسفی این علوم، می توانیم وضعیت کنونی این علوم را در ایران بهتر دریابیم.
اگر تأسیس رشته های علوم انسانی مدرن را در قالب رشته های دانشگاهی در ایران، همزاد دانشگاه تهران بدانیم، کمتر از یک صد سال از ورود رسمی این علوم به ایران سپری شده است.
این علوم از همان ابتدا، از طریق ترجمه ی متون غربی و توسط دانش آموختگان دانشگاه های اروپایی (به ویژه فرانسه)، بدون شناسنامه (بدون توجه به مبانی فلسفی و ریشه های معرفتی آن در فرهنگ غرب) و اغلب نیز بدون هرگونه نقد مبنایی، وارد کشور شد و دانشجویان نیز آن را حفظ کردند و نمره گرفتند و فارغ التحصیل شدند و با ارتقا به جایگاه استادی دانشگاه، کرسی های تدریس را تصاحب کردند و دیگر بار، محفوظات ترجمه ای را برای دانشجویان تکرار کردند و تا امروز این دور همچنان ادامه دارد…
در نقد علمی، می توان دو گونه نقد را از یکدیگر تمیز داد: نخست «نقد مبنایی» که در آن با نقد مبانی معرفتی یک علم، به نقد مکاتب و نظریه پردازان و نظریات آنان پرداخته می شود. گونه ی دوم «نقد بنایی» است. در این گونه نقد، بدون توجه به مبانی، تنها مکاتب و نظریات به بوته ی نقد سپرده می شوند.
نقدهای مطروحه در ساحت علوم انسانی در مجامع دانشگاهی کشور ایران، بیشتر از سنخ نقدهای بنایی یا درون گفتمانی است. به عنوان مثال، در رشته ی جامعه شناسی، در مقام نقد هابرماس، تنها به بیان نقدهای ارائه شده از سوی بوردیو و گیدنز نسبت به هابرماس بسنده می شود و هیچ گاه دانشجو با انتقادات مبنایی و برون گفتمانی از هابرماس (از منظری بیرون از مبانی فرهنگ غرب جدید با مختصاتی که در فوق برشمرده شد) آشنا نمی شود. این گونه انتقادات که در فضای آکادمیک علوم انسانی رایج است، ‌نقدهایی درون فرهنگی و مبتنی بر مبانی هستی شناسی سکولار، انسان شناسی اومانیستی و معرفت شناسی آمپریستی فرهنگ غرب جدید است. فقدان موضع انتقادی مبنایی در عرصه ی علوم انسانی، یکی از ضعف های اساسی کشور ما در این زمینه است.
از دید نگارنده، بهره گیری از ظرفیت های کنونی علوم انسانی و نیز دستیابی به آینده ای روشن برای این علوم، در گرو پیمودن سه گام اساسی از سوی اندیشمندان و پژوهشگران این حوزه است:
یک) خوانش و فهم مبنایی علوم انسانی غربی: چنانچه گذشت، علوم انسانی مدرن در حوزه های مختلف اقتصاد، ‌مدیریت، علوم اجتماعی و… مبتنی بر مبانی فرهنگ غرب جدید تولید شده اند. بنابراین باید در اولین قدم، این علوم را مبتنی بر مبانی، با دقت موردمطالعه قرار داد و اصطلاحاً علوم انسانی مدرن را با شناسنامه آموخت و آن گاه آموزش داد.
استفاده از ظرفیت های موجود این علوم در عرصه ی مدیریت جامعه ی ایرانی، در گرو شناخت و فهم مبنایی این علوم است. ترجمه ی متون علوم انسانی غربی و سپس به حافظه سپردن این متون و تکرار محفوظات در کلاس های درس و تقلای وافر برای تحلیل مسائل مختلف اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه ی ایران، در قالب مفاهیم و نظریات اقتباسی از نظریه پردازان غربی، نه تنها گره ای از کار فروبسته ی جامعه ی ما نخواهد گشود، بلکه روز به روز گره های بیشتری بر کلاف سردرگم علوم انسانی و نیز مسائل جامعه خواهد افزود.
دو) نقد مبنایی علوم انسانی مدرن: پس از خوانش دقیق و مبنایی علوم انسانی و فهم صحیح و کامل آن، می توان این علوم را مبتنی بر مبانی هستی شناسی توحیدی و دینی، انسان شناسی فطری و معرفت شناسی دینی (پذیرش تجربه، عقل تجریدی، شهود و وحی به عنوان منابع معرفت) به صورت مبنایی به بوته ی نقد سپرد. نقد این علوم به معنای نادیده گرفتن و به کنار نهادن علوم انسانی مدرن نیست. نقد مبنایی این علوم، بستر مناسبی را برای بهره گیری از ظرفیت های موجود آنان فراهم می کند.
سه) تولید علوم انسانی بومی و دینی: این گام، خود به دو بخش تقسیم می شود: بخش اول تنقیح و تبیین علوم انسانی و اجتماعی اندیشمندان مسلمان است. در تاریخ ایران و اسلام، هستند اندیشمندان و متفکران بزرگی که در حوزه های اجتماعی و انسانی، اندیشه های بدیعی را مطرح کرده اند. در بخش نخست،‌ باید اندیشه ی این بزرگان استخراج، تنقیح، تبیین، تدوین و ارائه شود. بخش دوم، تولید علم مبتنی بر مبنای فرهنگ اسلام است. فرهنگ اسلام، به لحاظ هستی شناسی، واجد هستی شناسی قدسی توحیدی است که در آن خداوند واحد، خالق و حکیم در کانون هستی قرار دارد. همه ی عالم آیت اوست و انسان برترین آیتِ الهی است. از حیث انسان شناختی، فرهنگ اسلام مبتنی بر انسان شناسی فطری عبودیتی است. بدین معنی که انسان خلیفه ی خدا، سرشته بر فطرت و پوینده ی طریق تقرب به حق است و به همین علت، همه ی عالم عرصه ی مجاهدت اوست. در این نگاه، تفاوت انسان با سایر حیوانات، تنها در تنوع طلبی و پیچیدگی نیازهایش خلاصه نمی شود.
معرفت شناسی اسلامی، برخلاف معرفت شناسی غربی، قائل به حقیقت است. تعدد منابع معرفتی در فرهنگ اسلامی، امری پذیرفته شده است. معرفت شناسی اسلامی، افزون بر تجربه و حس، عقل (عقل تجریدی)، شهود و وحی را نیز واجد هویت معرفت شناختی می داند.
اگر بتوان مبانی معرفتی و فلسفی فرهنگ اسلامی (هستی شناسی، انسان شناسی، معرفت شناسی) را در سطح عام استخراج و تنقیح کرد، پس از آن می توان مبانی خاص را نیز تدوین و تبیین نمود. براساس آنچه در بالا آمد، اندیشمندان و عالمان علوم انسانی در محافل علمی (اعم از حوزوی و دانشگاهی)، می بایست با تفطن و آگاهی نسبت به گام های سه گانه ی فوق، همت خود را مصروف پالایش بنیادهای علوم انسانی موجود در کشور نمایند و در ادامه نیز مسیر تولید علوم انسانی دینی و متناسب با نیازهای زمانه را فراهم آورند.
در ادامه، به عنوان نمونه، ‌تفاوت نگاه فرهنگ مدرن غرب و فرهنگ اسلام به انسان و تأثیر این نگاه بر نحوه ی نظریه پردازی را بیان می کنیم. البته آنچه در این نوشتار اجمالی و اولیه می آید، تنها در مقام طرح ایده و قطعاً دارای کاستی است.
مثال) انسان اقتصادی: همان گونه که می دانیم، در علم اقتصاد، مبانی تئوری پردازی تمام مکاتب اقتصادی، انسان اقتصادی است. انسان اقتصادی، انسانی محاسبه گر است که با بهره گیری از عقلانیت ابزاری، در پی حداکثرسازی سود و حداقل نمودن زیان است. اما آیا در فرهنگ اسلامی، انسان اقتصادی، انسانی با ویژگی های فوق است؟ به بیان دیگر، آیا انسان اقتصادی موردنظر اسلام، دارای همان ویژگی های انسان اقتصادی غربی است؟ نگاهی گذرا به انسان شناسی قرآنی، تفاوت این دو نگاه را آشکار می کند. در نگاه قرآن، انسان مطلوب و موردتأیید اسلام، مؤمن است و مؤمن کسی است که تنها خداوند را شایسته ی معامله می داند (سوره ی توبه، آیه ی ۱۱۱). بنابراین جان و مال خویش را «بان لهم الجنه» با خداوند معامله می کند و این را «فوز عظیم» می داند. این انسان در تمام آنات زندگی فردی و اجتماعی خویش، تنها یک چیز را می جوید و آن جلب رضایت خداوند است. در نظر این انسان، دنیا مزرعه ی آخرت است و در هیچ تجارتی که با غیرخدا انجام شود (مادام که خداوند در آن، جایی نداشته باشد)، نه تنها سودی وجود ندارد، که سراسر خسران و زیان است. سود مادی و دنیایی، فارغ از جهت گیری الهی، در نزد وی اعتبار و اصالت ندارد و لذا به هر قیمتی در پی کسب آن نیست و…
همین طور که مشاهده می شود، به لحاظ انسان شناسی، تعریف انسان اقتصادی براساس آموزه های دینی و اسلامی، بسیار متفاوت از انسان اقتصادی غربی است. بنابراین التزام به انسان اقتصادی تراز اسلام در تئوری سازی، لوازم و اقتضائاتی دارد و به تغییراتی در محتوای نظریه منجر می شود.
منبع مقاله: نشریه همشهری خردنامه، شماره ۱۱۱.

نویسنده: دکتر نعمت الله کرم الهی

۲ نظرات

  1. اجازه هست این مطلب رو به اشتراک بزارم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی: