یکشنبه - ۱۳۹۹/۰۵/۱۹
صفحه اصلی >> مقالات >> اقتصادی >> طبقات جدید در جامعه صنعتی (قسمت اول)

طبقات جدید در جامعه صنعتی (قسمت اول)

طبقه بورژوازی اینک به صاحبان اصلی ثروت و مازاد اجتماعی و، از این رو، به طبقهی مسلط اقتصادی تبدیل شده است.
طبقات جدید در جامعه صنعتی (قسمت اول) 

مارکس نافذترین دیدگاه را در مورد چگونگی تأثیرگذاری این تغییرات بر ساختار طبقاتی برای ما فراهم کرده است. از نظر او، صنعتی شدن باعث تحکیم حیات دو طبقه ی جدید شد که از جامعه ی کهنهی فئودالی تکوین یافتند، یا به زبان خود مارکس، در زهدان» جامعه ی کهن فئودالی «پرورده شدند». به نظر مارکس، مهم ترین جنبه ی جامعه ی صنعتی که وی تحلیل می کرد این بود که جامعه ای سرمایه داری بود؛ یعنی، براساس مالکیت خصوصی ابزار تولید ماشین ها، کارخانه ها، مواد خام اولیه کارفرمایان غیر کارگر استوار بود. مارکس، در بررسی عظیمش، سرمایه، ابراز می دارد که نظام سرمایه داری وجود دارد برای این که صاحب سرمایه با فروشندهی نیروی کار در بازار آزاد روبه رو می شود. این تعریف سه عنصر اصلی جامعه ی جدید را به ما ارائه می دهد: سرمایه داران، کارگران مزدبگیر و بازار.

مارکس این دو طبقه ی جدید را بورژوازی و پرولتاریا می نامد، اگرچه ممکن است امروزه کاربرد کلمات «سرمایه دار» و «طبقه ی کارگر» را ترجیح دهیم. مارکس نیز، مانند بسیاری از مفسران قرن نوزدهمی، از واژه های انتزاعی تر سرمایه و کار استفاده می کرد. این به ما یاد آوری می کند که در بحث از طبقات، ما صرفا راجع به گروه های مشخص افراد صحبت نمی کنیم، بلکه درباره ی رابطه ی ساختارمندی میان جمع هایی صحبت می کنیم که کارکردهای متفاوت را درون روش خاص تولیدی در خود جای می دهد.

[صاحبان طبقه بورژوازی]

طبقه بورژوازی اینک به صاحبان اصلی ثروت و مازاد اجتماعی و، از این رو، به طبقه مسلط اقتصادی تبدیل شده است. در نخستین بخش قرن نوزدهم، بورژواها هم چنین کوشیدند تا قدرت اجتماعی و سیاسی شان را تحکیم بخشند. در سطح محلی، آنها رهبری خودشان را در بسیاری از شهرها، به ویژه در شمال و مرکز کشور و اغلب از طریق کارهای عام المنفعه نظیر تأسیس مدارس و امکانات رفاهی، تثبیت کردند؛ و در سطح ملی، از طریق اصلاحات مختلف پارلمانی با گروه صاحب قدرت قدیمی، یعنی اشراف، به مبارزه پرداختند. لغو «قوانین غله» که قیمت های محصولات کشاورزی را مصنوعه بالا نگه می داشت، تا بدین وسیله از ملاکان در مقابل بازار آزاد حمایت کند، و به تضمین ثروت و قدرت شان کمک نماید، اهمیت خاصی در این زمینه داشت. بورژوازی از لحاظ سیاسی چندان در پی طرد طبقات زمین دار نبود، چرا که در حاکمیت بر کشور با آنان سهیم شد.

در مقابل طبقه ی بورژوا، طبقه ی جدید کارگر شهری قرار داشت که ناقد ابزار لازم برای امرار معاش خود بود و مجبور بود تنها دارایی خود را که کارش باشد برای ادامه ی بقایش بفروشد. از نظر مارکس این دو گروه در رابطه ای که هم مبتنی بر وابستگی بود و هم مبتنی بر ستیزه جویی به هم گره خورده بودند. کارگران به سرمایه داران نیاز داشتند تا کار برای شان فراهم کنند، و سرمایه داران به کارگران احتیاج داشتند تا سود بیافرینند؛ ولی این رابطه به دلیل ماهیت استثمارگرانه ی این مناسبات اقتصادی حاوی تضادی ذاتی نیز بود.

مارکس، مانند بسیاری از مفسران قرن نوزدهمی دیگر، معتقد بود که مردی که به کارگران داده می شود ارزش کامل کالاهایی را که آنان تولید می کنند نشان نمی دهد. کارگران در بخشی از ساعت کارشان کالاهایی را تولید میکنند که ارزش آنها معادل هزینهی نیازهای حیاتی آنان است (که خود می تواند معادل حداقل دستمزد باشد). در باقی ماندهی زمان کارشان، کالاهایی را که تولید می کنند نمایانگر ارزش اضافی است. مقداری از این ارزش را، که به تعبیر مارکس «ارزش مازاد» نامیده می شود، سرمایه داران به شکل سود بر می دارند. می توان استدلال کرد که سرمایه داران به دلیل خطراتی که در سرمایه گذاری شان و ابتکار عمل شان در تصمیم گیری راجع به این که بازار چه کالاهایی را نیاز دارد می پذیرند، مستحق کسب این مازاداند. این استدلال مهمی است، و امروزه خیلی ها از آن استفاده می کنند. به هر حال، مارکس نظر مخالفی دارد. این کارگران اند که کارشان در واقع کالاها را تولید می کند، از طریق مهارت ها و تلاش آنان، و در نتیجه، آنان حقی در قبال این مازاد یا، اگر زبان قرن نوزدهم را به کار ببریم، در قبال «ثمرات کارشان» دارند. با این همه، مکانیزم دستمزد، که در ظاهر اجرت عادلانه ای است که به ازای کار شرافتمندانه ی روزانه پرداخت می شود، این واقعیت را از کارگران پنهان میکند که مازاد درواقع از آنان ربوده شده است. منظور مارکس از استثمار همین بود و این شکل متمایزی بود که در شیوهی تولید سرمایه داری مازاد به دست می آمد. به علاوه، تلاش برای افزایش سود از طریق بالا بردن میزان ارزش مازاد که از کارگران کسب می کردند، خواه از طریق کم کردن دستمزدها یا از طریق وادار کردن کارگران به ساختن کالاهای بیشتری در ازای همان دستمزد (یعنی)، بالا بردن بهره وری به غان سرمایه داران بود. این به نوبه ی خودگرایش به تقسیمات جزیی تر کار را که قبلا توضیح دادم افزایش می داد، به نحوی که کارگران، علاوه بر استثمار شدن، با انجام دادن کار تکراری و خسته کننده ناتوانی و پوچی بیشتر و بیشتری را در کار احساس می کنند.

مارکس معتقد بود که وقتی کارگران متوجه شوند که چگونه آنان را استثمار می کنند، نظام موجود را نظامی ناعادلانه می بینند و در صدد تغییر آن بر می آیند. تجربه و آگاهی مشترک از استثمار می تواند پایه ای برای عمل متحد طبقاتی باشد، و از این طریق، پرولتاریا سرانجام به پا می خیزد تا کل نظم اقتصادی سرمایه داری را سرنگون کند و جامعه ی عادلانه تری را جایگزین آن کند که در آن تولیدکنندگان، و نه سرمایه داران، مازاد را در اختیار می گیرند. بنابراین، از نظر مارکس، طبقه ی کارگر طبقه های دارای پتانسیل انقلابی سوسیالیستی است.این قطعات شرح کاملی از پیدایش دو طبقه ی اصلی جامعه ی سرمایه داری و مناسبات بعدی آنان را ارائه می دهد.

ادامه دارد..

منبع: درآمدی بر فهم جامعه‌ی مدرن، کتاب یکم: صورت‌بندی‌های مدرنیته، استوارت هال و برم گیبن، مترجمان: محمود متحد، عباس مخبر، حسن مرتضوی، مهران مهاجر و محمد نبوی، صص۲۷۵-۲۷۳، نشر آگه، تهران، چاپ چهارم، ۱۳۹۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی: