جمعه - ۱۳۹۷/۰۵/۲۶
صفحه اصلی >> مقالات >> هنری >> حکمت هنر اسلامی ،صورت و ماده در معارف اسلامی و نسبت آن با هنر

حکمت هنر اسلامی ،صورت و ماده در معارف اسلامی و نسبت آن با هنر

صورت و معنا بحث بسیار مهمی است که با نفس وجود انسان و با نفس وجود به طور کلی ارتباط دارد .واقعیت این است که در جهانی که در آن زندگی می کنیم ،پر از معنا ست،معناهایی که ظاهر شده اند . این اصل بدیهی حکمت ،عرفان و حکمت معنوی است . هنر معنوی هنری است که همه چیز را آکنده از معنا می داند . اگر هنر را آفرینش و ایجاد چیزی بدا نیم ،می توان نتیجه گرفت که با معنا ارتباطی تام و تمام دارد.جا ابیاتی را از کتاب « مثنوی معنوی » که به حق ،بیان معنا و معنا داری است ؛ ذکر می کنم در این کتاب احکام معنا و صورت به درستی بیان شده است . برای درک رابطه صورت ومعنا و ارتباط مستقیم آن با هنر و این مسئله که اصالت با معناست یا لفظ ، به ابیاتی در این بار ه ازاین کتاب می پردازم . مولانا می فرماید که هنری واقعأ هنری است که هم معنا و هم لفظ و بیان آن درست باشد ،اما معنای اولی بر لفظ است .
گر حدیثت کژ بود، معنات راست / آن کژی لفظ ، مقبول خداست
گر بود معنی کژ و لفظ ات نکو / آن چنان معنی نیر زد یک تسو
آنچه با معنی است خود پیدا شود / آنچه بی معنی است خود رسوا شود
رو به معنی کوش ،ای صور ت پرست / زان که معنی بر تن صورت پر است
در بیت آخر معنی به پر تشبیه شده ، پری که در فضای ملکوت و جبروت پروازمی کند و چون به عالم جان و حقایق و معنا تعلق دار د، در واقع انسان را به اوج می رسا ند .این انسا ن شامل انسا ن هنرمند نیز می شود که او را به همنشینی با اهل معنا سفارش می کند نه صور ت پرستان .
همنشین اهل معنی باش تا / هم عطا یابی و هم باشی فتا
فتا به معنی فتوت است که از معنا داری و فهم معانی می آید .
جان بی معنی در این تن بی خلاف / هست همچون تیغ چوبین در غلاف
یعنی جان یا کالبد یا اثر هنری که فاقد معنا ست مانند تیغی است که از جنس چوب ساخته ده و فقط شکل تیغ را دارد ،نه روح و حیقت آن را .
حرف، ظرف آمد در او معنی چو آب / بحر معنی اندرو امم الکتاب
نسبت صورت و معنا، نسبت ظرف و مظروف است . در حکمت و هنر معنوی ، اصل هنر را دیدن حقایق در حق میدانند و تمام حقایق و معانی را به حضرت حق بر می گرانند .
لفظ را ماننده این جسم دان / معنی اش را دردرو ن مانند جان
روح یک اثر هنری در واقع معنایی است که در آن بیان شد ه است ، نه شکل ظاهر آ ن و به میزانی از معنا که در آن گنجانده شده و اینکه آن معنا به درستی بیان شده است بستگی دارد ، چانکه در شعر نیز آمده، نسبت معنا و لفظ مانند تن و جان است .
حال بدین جا می رسیم که معنایی که در اصل به عنوان معنی در نظر داریم ،ظاهر معنی است . باید میان ظاهر معنی و باطن آن فرق گذاشت . برخی از آن چیزهایی که معنا می شماریم ، چیزی است که در عرف از آن به معنا تعبیر شده است . چه بسا چیزی را که معنا می نامیم اما بیش از صورت نباشد .
معنی تو صورت است و عاریت / بر مناصب شاهی و بر قافیت
در این بیت به وز ن ، قافیه و تناسب ظاهری توجه شده که جزء صورت است .
معی آن با شد که بستاند تو را / بی نیاز از نقش گرداند تو را
معنی آن است که انسان در آن فانی شود و خود را رهایی بخشد .
معنی آ ن نبود که کور کر کند / مر تو را بر نقش عاشق تر کند
معنی انسان را از نقش و صورت جدا می کند ، نه اینکه او را عاشق نقش و صورت کند .
گفت المعنی هو الحق ، شیخ دین / بهر معنی های رب العالمین
این اشاره یا به شمس ا ست یا احتمالأ به ابن عربی که خیلی زیبا گفته که عالم خدا معانی هستی است . یعنی هیچ معنایی در وجود ظا هر نشد ه مگر آنکه به حضرت حق باز گردد. اما در عرفان و حکمت ،نظریه معناداری با نظریه اسماء و صفات فرق دار د. اسم یعنی ظهور یک معنا . اسامی در وهله اول از اسماء کلیه گرفته تا اسماء جزئیه و اسماء افراد ، اسماء حق است و ظهور معناهایی است که در عالم ظاهر شد ه ودر قرآن نیز مورد تأیید قرار گرفته است. « علم آدم الا سماء کلها» خداوند با تعلیم اسماء ، تعلیم حقایق و معانی فرمود . اسم به تعبیر عرفا ظهور ذات در مظهر یک صفت است ، که معنایی خاص دارد . ظهور ذات حق در صفت علم، علیم و در صفت حکمت ، حکیم می شود ، در معای قدرت ، قدیر ودر معنای صورت ،مصور. اسماء معانی بسیط اند و اصل معانی وجودند که د ر عالم ظا هر شده اند . انسا ن ظهور این معانی است و این معانی در او محقق می شود ، به همین علت قادر به شناخت و معرفت این حقایق است . این یکی از معانی بسیار دقیق قرآنی است که عرفا به آن بسیار توجه کرده اند .این همان امانتی است که به انسا ن داده شده است : « انا عرضنا الا مانه علی السماوا ت ووالا رض والجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الا نسان » در حکمت در حکمت اسلامی و در دنیای غرب در راه معنا شاسی فراز و نشیب های زیادی وجود دارد. به طوری که درغرب امروز معنا شاسی مطرح نمی شود و علم را با معنا شناسی مرتبط نمی دانند . می توان اشیا ء را از جهات مختلف مورد بررسی قرار داد . از جهت علم الاسماء ، علم الحقایق ، علم معانی ، که علم حقیقت است و در عرفان و حکمت الهی به غایت و کمال به اجام رسید ه است .یکی از نمونه های آ ن نظریه مثل افلاطون و در اصل نظریه معانی و حقایق است . با مشاهده این عالم صفای چون زیبایی و جمال ، معانی بسیط دیگر و اصل این معانی را که هما ن ایده ها ، اسماء و صفا ت هستند ، جستجو کرده است . افلاطو ن تمام معانی هستی را به حضرت حق می رساند و این کمال حکمت اوست . او نوعی از هنر را منع کرد ه و نوعی دیگر را ستوده است . هنر ممدوح او هنری است که به نقش بیشتر از معنی توجه کرده است . یعنی هنرمند چیچ گونه عنایتی به ایده ، معنا وحقیقت ندارد و به نقش نقش خرسند است .در دوره جدید ، در هنر حکمت و فلسفه ای که زیر بنای این هنر است ،انحطاطی اساسی در معنا داری وجود ظاهر شده است ،چنان که در هر دوره این اتفاق رخ می دهد . در دوره جدید این مسئله از دکارت آغاز می شود و هر چه به زمان حال نزدیکتر می شویم ،ارتباط با زیبایی و این مسایل کمتر می شود . این بحث د رحکمت اسلامی هم مطرح است . در فلسفه های قدیم ،معنا داری هستی بسیار مهم بوده ، چنانچه در سخنان ارسطو هم مشاهده می شود .لفظ صورتی که ارسطو بار برده در اصل صورت نیست ، معناست . همان آیدوس افلاطون که به معنای دیده بکار می رود . به گفته ارسطو در عالم ،هر چیز صورتی و نمی توان چیزی یافت که بدو ن صورت باشد .این مسئله در تفکر دکارت دگرگون شده است . اولأ معنا سوبژکتیو می شود ، ثانیأ تصویر دیگری از عالم ارائه می کند که با معنا داری عالم منافات دارد . این تصویر ، تصویر ریاضی و مکانیکی از عالم به دست می دهد . اسپینوزا در این باره گفته است که اگر قدما می دانستند ، همه چیز در عالم با تناسبها و فرمولهای ریاضی قابل بیان است به نظریه ماده ، صورت ، غایت و چیزهایی از این دست نمی پرداختند . همان بیان ریاضی عالی و کافی بود و احتیاج به هیچ تبیینی نداشت . البته تبیین ریاضی یک تبیین غایی نیست . تبیین مادی هم مرتبه ای از تبیین است که پاسخگوی معناداری وجود نیست و جای صورت ارسطو و ایده افلاطو ن را پر نمی کند . مکتب های دیگری چون اصالت تجربه ،اصالت حس که با تأ کید بر حسن منکر عقل و معناست ومعنا را همان نقش ظاهر می داند . حال باید دید که اثر آن در هنر چیست ؟
مکتب کانت، مکتبی است که سوبژکتیویسم را به حد اعلا رساند ه و هنر را برتر از عالی ترین مرتبه می داند . او در این زمینه سه نقد حکمت نظری، حکمت عملی و نقد قوه داوری را نوشته است که در واقع همان نظریه او در باره هنر است . او موضوع هنر را امر واهی و بی معنی می داند . انتظاری که از او داشتند ،این بود که اگر عقل نظری را نفی می کند ، معنا داری هنر را اثبات نماید و به دلیل اینکه قدرت رسیدن به معنا را ندارد،بنابر این در هنر هم از بیان آن ناتوان است . در مکاتب نئو کانتی ، سما نتیک و سمانتیک جدید که بحث درباره معانی است ، معانی را در حد گزاره ها ، الفاظ یا حد اکثر پدیدارها بیا ن می کنند. سمانتیک (معنا شنا سی ) طوری نیست که عارف و حکیمی را فر ضأ خرسند ، که اصل معنا وجود را نشان داده است . اینکه معانی وجود از کجا آمده بسیار مهم است . بحث مهم دیگر ارتباط آن با هنر است . در آفرینش هنر ی در ارتباط میان هنر و معنا چگونه ز مرتبه عالی به مرتبه ظهور و بروز خارجی تنزل پیدا می کند . این بحث در عرفان نیز آمده است: پیدایش تمامی عوالم از علم حق .
ارتباط این مبحث با هنر مند به این صورت است ، زمانی که هنر مند مشغول کار هنری است یک هنر مند معنوی به شمار می آید .ظهور این معانی در وجود او چگونه تبدیل به امری خارجی می شود ؟ چه مراتبی را طی می کند تا به مرحله وجود خارجی و آفرینش هنری برسد ؟ معنا به عالم جان تعلق دارد ، به اصطلاح مرتبه ملکوتی وجود انسان که از آن به خیال و نفس تعبیر می شود . احکام تمثل ، آنچه در حکمت آمده ، یکی به چیستی و ماهیت و چگونگی متمثل شدن در قوه خیال در قوه خیال و نفس است که در حکمت هنر و عرفان بیان شده است ، دیگری ارتباط میان معنا و وحدت است .ضامن وحدت هر چیزی معنای آن است .معنای بسیط ، حکم جان را دارد و اثر هنری حکم تن یا جسم . اینکه معنا ضامن وحدت و هویت هر چیزی است ، بسیار اهمیت دارد .
مسئله دیگر فرق حکمت قدسی و حکمت معنوی است ، هنر قدسی و هنر معنوی . هنری که به نقش اکتفا می کند و هنری که اینگونه نیست . بسیاری از هنر مندان هستند که به تقلید می پردازند . هر معنا و اصلی امکان ظهور و بروز نامتناهی دارد . هر معنوی اصیل است و این اصالت یعنی به اصل و حقیقت چیزی رسیدن که می تواند به صورت نامتناهی یا حداقل اگر متناهی است به مظاهر مختلف آن را ظاهر کند ، در حالی که تقلید همواره دارای نقصان است. هنر اصیل آن هنری است که با معنا شناسی ارتباط دارد .حکمت معنوی بازگشت هنرمند به معنا و حقایق و در واقع باز گشت به حق است . هنر با حکمت هیچ تفاوتی ندارد ، هر دو بیان یک چیزند . زبان حکمت را می توان به صورت هنر بدون کم وکاست بیان کرد به شرط آنکه راه آن را بداند .هنرمند می تواند عین حقایق و اصول را به صورت یک اثر هنری ،به گونه ای بیان کند که در زندگی تأثیر گذار باشد ، هنری که هاکی از تذکر و تفکر باشد ،هنر معنوی است که جزء با نوعی سلوک و ارتقاء معنوی امکان ندارد .
افلاطون می گوید : حکمت آن چیزی نیست که در کتاب می نویسند ،حکمت آن چیزی است که در اصل در جان حکیم زنده است و همان حکمت می تواند در جان یک هنرمند معنوی محقق باشد . آن معانی ،تذکرات،تفکرات،حقایق و بیان تمثیلی آنها منتسب به حق است ، یعنی در وجود حق است و ظهور آن در قالب خشت و گل وسنگ وچوب و رنگ ، روش و حکمتی دارد، که هنرمندان قدسی از آن مطلع اند و یادگیری آنها ز طریق استادان ،محیط و شرایط تربیتی اشان بوده است ، به گونه ای که روح هنرمند به آن حقایق برسد .این هنرمندان هر خود را از حضرت حق اخذ می کنند و با استادی و مهارت به آفرینش زیبایی می پردازند ، که حکایت از همان معانی و حقایق دارد و انسان را متذکر همان حقایق و معانی می کند.
منبع: سایت honar

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی: