بررسی حدیث « علیکم بسنّتی و سنه الخلفاء الراشدین » (۲)

 نکاتی پیرامون سند و دلالت حدیث

آن چه گذشت سندها و طُرُق این حدیث بود که در مهم ترین کتاب ها و جوامع حدیثی اهل سنّت آمده بود. پیش از بررسی وضعیت رجال و راویان سندهای مذکور، لازم است به اختصار به چند نکته ی شایان توجه اشاره کنیم:

نکته یکم.

رفتار صحابه، این حدیث را تکذیب می کند؛ زیرا در بسیاری از موارد، ملاحظه می شود که صحابه به مخالفت با سنّت ابوبکر و عمر برخاسته اند و حال آن که فرض بر این است که ابوبکر و عمر از خلفای راشدین بوده اند.
از این گذشته، خلیفه ی دوم در چندین مورد به مخالفت با خلیفه ی اول پرداخته است (!) اگر در حقیقت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین حدیثی را بر زبان، جاری ساخته بود، این اختلافات و مخالفت ها روی نمی داد … .
این نکته را گروهی از علما ذکر کرده اند و بر اساس آن به تأویل حدیث پرداخته اند. برخی از همین دانشمندان همانند شارح مسلّم الثبوت ضرورت تأویل این حدیث را به صراحت بیان داشته اند… . (۱)
به نظر ما این گونه تأویل در صورتی اجتناب ناپذیر است که اصحاب به اطاعت از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پایبند بوده و تسلیم اوامر و نواهی آن حضرت باشند؛ اما … .

نکته دوم.

عرباض بن ساریه سلمی، تنها راوی این حدیث است و همه ی طُرُق و سندهای آن به او منتهی می شود و همین مسأله، شک و تردید انسان را بر می انگیزاند؛ زیرا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد و پس از اقامه ی نماز به ایراد سخن پرداخته و چنان موعظه رسایی نموده که اشک از چشم ها سرازیر و دل ها هراسناک شده است … آن گاه از وی خواسته اند تا پیمانی بر ذمّه ی آنان نهد که او نیز در پاسخ فرموده است … .
حال باید پرسید که چگونه فقط عرباض این حدیث را روایت کرده است؟ و چرا جز عرباض، صحابی دیگری به نقل این حدیث نپرداخته است؟!

نکته سوم.

این حدیث، فقط در شام روایت شده و تنها مردم شام به نقل و ترویج آن پرداخته اند! بیشتر راویان این حدیث از مردم شهر « حمص » هستند که در آن زمان، یاران معاویه و دشمن ترین دشمنان امیر مؤمنان علی (علیه السلام) را در خود جای داده بود. (۲)
بنابراین جهت و به ویژه همراه ساختن آن با بررسی متن حدیث، هیچ اعتمادی به صدور این حدیث از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی ماند و این حدیث بی اعتبار می شود؛ چرا که چگونه می توان به حدیثی اطمینان کرد که به صورت سلسله وار از زبان مردم حمص، نقل شده است و دیگر راویان و حاملان حدیث از آن اطّلاعی ندارند؟!
و از طرفی قاطبه ی شامیان، برای تحکیم قدرت معاویه یا کاستن از شأن مخالفان او، از جعل حدیث و تزویر ابایی نداشته اند.

نکته چهارم.

این حدیث از احادیثی است که بخاری، مسلم، هم چنین نسائی از نگارندگان کتاب های سنن، از آن روی گردانده اند …
و از طرفی شیوه چندین تن از علما و دانشمندان بزرگ اهل سنّت این است که در صورت روی گرداندن بخاری و مسلم از یک روایت، آن ها نیز آن روایت را بی اعتبار می شمارند؛ اگرچه صاحبان کتاب های سنن به نقل این گونه روایات و توجه به آن ها اتفاق نظر داشته باشند.
برای نمونه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حدیثی فرموده است:
ستفترق اُمّتی علی ثلاث و سبعین فرقه … ؛
امت من به زودی به هفتاد و سه فرقه تقسیم خواهد شد… .
ابن تیمیه در پاسخ به این حدیث چنین می گوید:
این حدیث در صحیح بخاری و مسلم، نقل نشده و حتی برخی از علمای حدیث همانند ابن حزم و دیگران بر آن ایراد گرفته اند. در حالی که نگارندگان سنن هم چون ابوداوود، ترمذی و ابن ماجه و نیز مُسندنگاران همانند امام احمد بن حنبل و … این حدیث را نقل کرده اند. (۳)
به راستی از اتّفاقات شگفت این که همین حدیث « علیکم بسنّتی… » نیز دقیقاً همین گونه است؛ چرا که این حدیث در صحیح بخاری و مسلم، نقل نشده و حتی برخی علمای حدیث، همانند ابن قطّان به آن ایراد گرفته اند. در حالی که نگارندگان سنن همانند ابوداوود، ترمذی، ابن ماجه و مسندنگارانی همانند امام احمدبن حنبل آن را نقل کرده اند.
فراتر این که شیوه علمای اهل سنّت و مبنای آنان در نقل حدیث این است که اگر بخاری از نقل یک حدیث، خودداری کند، گرچه مسلم آن را نقل کند، از آن حدیث روی بر می تابند… .
ابن قیّم مطلب را به صراحت بیان داشته است. البته در بخش آینده عبارت او را نقل خواهیم کرد. ابن قیّم در پایان می نویسد: حتی اگر مسلم نیز چنین حدیثی را صحیح دانسته باشد، نباید این حدیث را نقل و به آن استدلال کرد.
آری، حدیث مورد بحث ما نیز همین گونه است، اگر مسلم نیز آن را صحیح بداند، نباید آن را نقل و به آن استدلال کرد. از این گذشته، مسلم به پیروی از بخاری، این حدیث را نقل نکرده و حال آن که این حدیث در دسترس آنان بوده است.
حاکم نیشابوری در توجیه اعراض بخاری و مسلم از این حدیث گفته است که بخاری و مسلم دچار توهّم شده اند به این معنا که … روی گرداندن آن ها ضعیف است و خود دچار توهّم شده اند و اگر چنین نبود، این حدیث را نقل می کردند … .
در ادامه خواهیم دید که خود حاکم نیشابوری دچار توهّم شده است.

نکته پنجم.

ناقلان این حدیث چند دسته اند که برخی از آنان هم چون ترمذی و حاکم نیشابوری، این حدیث را صحیح دانسته اند، برخی دیگر هم چون ابوداوود درباره آن سکوت نموده اند، دسته ای دیگر همانند بغوی، آن را در شمار احادیث حَسَن قرار داده اند (۴) و برخی نیز هم چون ابن قطّان، به بطلان آن حکم داده اند … .

نگاهی به راویان این حدیث

اینک نگاهی گذرا به شرح حال راویان این حدیث داریم.

عرباض بن ساریه حمصی تنها راوی این حدیث (۵)

تنها راوی این حدیث « عرباض بن ساریه ی » صحابی است. وی از اهل صفّه بود، در شام سکونت داشت (۶) و مدّتی به حمص رفت. (۷) بخاری و مسلم از او روایت نقل نکرده اند، اما حدیث وی در سنن اربعه (۸) آمده است. عرباض در سال ۷۵ هجری درگذشت. (۹)
عرباض ادّعا می کرد که چهارمین نفری بوده که اسلام آورده است، اما بی تردید این ادّعا دروغ است … عمرو بن عبسه نیز همین ادّعا را در مورد خود بیان می کرد. محمّد بن عوف می گوید: هر کدام از عرباض و عمربن ساریه و عمرو بن عبسه می گفتند: من چهارمین نفری بودم که اسلام آوردم، ولی معلوم نیست که کدام یک از اینان پیش از دیگری اسلام آورده است؟! (۱۰)
عرباض می گفت: عتبه، از من بهتر است؛ زیرا یک سال پیش از من به نزد پیامبر آمد.
این ادّعا نیز دروغ است. در همین باره ابن عساکر، ابن اثیر، ابن حجر و … با سند از عبدالله بن احمد، از پدرش، از شریح بن عبید این گونه نقل کرده اند: عتبه می گفت: عرباض از من بهتر است و عرباض می گفت: عتبه، از من بهتر است؛ زیرا یک سال پیش از من به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. (۱۱)
آن چه به روشنی، دروغ بودن این سخن را آشکار می کند، روایتی است که ابن اثیر در شرح حال عتبه از شریح نقل می کند؛ وی می گوید:
عتبه بن عبدالسلمی گفت: هرگاه مردی به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می آمد و آن حضرت، نام وی را خوش نمی داشت آن را تغییر می داد. ما هفت نفر از بنی سلیم خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتیم و مهتر ما عرباض بن ساریه بود که با پیامبر بیعت کردیم. (۱۲)
از دیگر دروغ های عرباض می توان به حدیثی که احمدبن حنبل نقل کرده اشاره نمود:
عبدالله، از پدرش، از عبدالرحمان بن مهدی، از معاویه – یعنی ابن صالح – از یونس بن سیف، از حرث بن زیاد، از ابورهم نقل می کند که عرباض بن ساریه سلمی می گوید: ماه رمضان بود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، ما را به سحری دعوت می کرد، از آن حضرت شنیدم که می فرمود: بیایید به سوی غذای مبارک.
سپس شنیدم که می فرمود: خدایا! حساب و کتاب را به معاویه بیاموز و او را از عذاب، نجات بخش. (۱۳)
گرچه ابن قطّان به تضعیف این حدیث، بسنده کرده (۱۴) ولی بدون تردید این حدیث، دروغ مسلّم است؛ زیرا در غیر این صورت، بایستی در صحاح ششگانه و دیگر کتاب ها، نقل می شد و برای آن، بابی در مناقب معاویه باز می گشت.
آری، واقعیات، حقایق، براهین و اسناد مختلف، این حدیث را تکذیب می کند، ادله ی مستحکم کتاب و سنّت متقن نیز بر دروغ بودن این حدیث، صحّه می گذارند؛ چرا که این ادله بر تحریم قتل نفس، تغییر احکام، ارتکاب محرّمات قطعی همانند فروش شراب و بُت، میگساری، ربا خواری و محرّمات بی شمار دیگری تأکید می ورزند که معاویه آن ها را برای خود مباح می شمرد … .
باید گفت که عرباض در سرزمین شام، رحل اقامت افکند و چندی در حمص، شهر دشمنان دون پایه ی حضرت علی (علیه السلام) سکونت داشت … آن هم در شرایطی که دروغ و افترا رواج فراوان یافته بود … از این رو عرباض به منظور نزدیکی به حکّام و دستیابی به جیفه ی دنیا، احادیثی را می ساخت و به خدا و رسولش نسبت می داد.

راویان حدیث از عرباض بن ساریه

گفتنی است که راویان این حدیث از عرباض بن ساریه عبارتند از:
۱. عبدالرحمان بن عمرو سلمی،
۲. حجر بن حجر،
۳. یحیی بن ابی المطاع،
۴. معبد بن عبدالله بن هشام.
راوی چهارم را تنها در نزد حاکم نیشابوری می توان یافت. وی می گوید: « معبد بن عبدالله بن هشام قرشی » از راویان این حدیث است.
آن گاه ادامه می دهد: از آن جا که نقل روایت از طریق او، از شرط و مبنای این کتاب خارج است، آن را نقل نمی کنم.
اکنون به شرح حال کوتاهی از این راویان می پردازیم.

یحیی بن ابی المطاع شامی

سومین راوی این حدیث ار عرباض یحیی بن ابی المطاع است که سه نکته درباره او قابل ذکر است:
نخست آن که تنها ابن ماجه از او حدیث نقل کرده است. (۱۵)
دوم آن که ابن قطّان درباره یحیی می گوید: از وضعیت او اطلاعی ندارم. (۱۶)
سوم آن که یحیی در حالی از عرباض حدیث نقل می کرد که اصلاً او را ندیده بود. و این حدیث مورد بحث ما نیز از جمله ی همین روایات است. ذهبی می گوید: « دحیم » دیدار یحیی با عرباض را بعید دانسته است. احتمال می رود که یحیی به شیوه ی مرسل از عرباض، روایت نقل کرده باشد و این شیوه به طور گسترده در میان شامیان به چشم می خورد؛ به گونه ای که از کسانی حدیث نقل می کنند که آن ها را ندیده اند. (۱۷)
در این باره ابن حجر در تقریب التقریب می نویسد:
دحیم به این موضوع اشاره می کند که روایت یحیی از عرباض [ بن ساریه ] مرسل است. (۱۸)
ابن عساکر، ذهبی و ابن حجر می گویند: ابوزرعه در مقام ابراز تعجّب از حدیث ولید بن سلیمان به دحیم گفت: من با یحیی بن ابوالمطاع، همراه بوده ام؛ چگونه عبدالله بن علاء بن زبر از زبان وی نقل می کند که « شنیدم عرباض می گفت » در حالی که یحیی فاصله ی زمانی بسیاری با عرباض دارد؟!
دحیم گفت: من به شدّت این روایت را انکار می کنم و عرباض سال ها پیش، از دنیا رفته است. (۱۹)

حُجر بن حجر حمصی

دومین راوی این حدیث، حجر به حجر حمصی است که دو نکته درباره او قابل ذکر است:
۱. او از مردم حمص بوده است.
۲. تنها ابوداوود از زبان او روایت نقل کرده است.
ابن حجر درباره او می گوید: حجر بن حجر از قول عرباض بن ساریه و خالدبن معدان نیز از حجر به حجر روایت نقل کرده اند. ابوداوود یک حدیث پیرامون اطاعت از فرمانروا از وی نقل کرده است.
ابن حجر در ادامه می گوید: حاکم نیشابوری، حدیث او را آورده است. (۲۰)
آری این، همان حدیثی است که ما درصدد تکذیب آن برآمده ایم. ذهبی به این موضوع اشاره می کند و می گوید: تنها خالدبن معدان، حدیث عرباض را از حجربن حجر و راوی دیگر نقل کرده است. (۲۱)
منظور از راوی دیگر عبدالرحمان بن عمرو سلمی است که با حجر بن حجر این حدیث را نقل کرده و می گویند: روزی نزد عرباض رفتیم … .
۳. ابن قطّان درباره حجر می گوید: حجر بن حجر، فرد شناخته شده ای نیست. (۲۲)

عبدالرحمان بن عمرو شامی

نخستین راوی این حدیث از عرباض بن ساریه، عبدالرحمان بن عمرو است. وی راوی مشهور این حدیث است و بیشتر طُرُق این حدیث در سنن و دیگر کتاب ها به او ختم می شود … در کتاب های حدیث، فقط همین یک روایت از عبدالرحمان بن عمرو نقل شده است.
ابن حجر می گوید: وی در کتاب های حدیث، تنها به نقل یک روایت پیرامون موعظه پرداخته که ترمذی، آن را صحیح دانسته است.
ابن حجر می افزاید: حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین و ابن حبّان نیز آن حدیث را صحیح دانسته اند. قطّان فاسی ادّعا کرده که وضعیت عبدالرحمان، وضعیت شناخته شده ای نیست؛ بنابراین حدیث وی، صحیح نیست. (۲۳)
تا این جا به بررسی راویان این حدیث از زبان عرباض پرداختیم.
اینک به اختصار به شرح حال راویان دیگری می پردازیم که از اینان به نقل این حدیث پرداخته اند که عبارتند از:
۱. خالدبن معدان،
۲. ضمره بن حبیب،
۳. عبدالله بن علاء بن زبر.

عبدالله بن علاء دمشقی

در مورد عبدالله بن علاء بن زبر به دو مورد اشاره می نماییم:
۱. وی اهل شام بوده به گونه ای که ذهبی او را « رئیس دمشق » دانسته است. (۲۴)
۲. ذهبی در میزان الاعتدال از او نام برده و می گوید: ابن حزم می گوید: یحیی و دیگر راوی شناسان وی را ضعیف دانسته اند. (۲۵)

ضمره بن حبیب

در مورد ضمره بن حبیب باید گفت:
۱. وی اهل حمص بوده است. (۲۶)
۲. مؤذّن مسجد جامع دمشق بوده است. (۲۷)

خالدبن معدان حمصی

عمده راوی این حدیث، خالدبن معدان است؛ چرا که او این حدیث را از زبان عبدالرحمان بن عمرو و حجربن حجر نقل می کند و همه ی سندها به وی ختم می شود. درباره او به سه مورد اشاره می کنیم:
نخست آن که او از مردم حمص بوده است. (۲۸)
دوم آن که وی از بزرگان شام بوده است. (۲۹)
سوم آن که او رئیس پلیسِ یزید بن معاویه بوده است. طبری در ذیل تاریخ خود، این گونه روایت می کند:
حارث، از حجّاج، از ابوجعفر حمدانی، نقل می کند که محمّد بن داوود می گوید: از عیسی بن یونس شنیدم که می گفت: خالدبن معدان رئیس پلیسِ یزید بن معاویه بود.
ابن عساکر نیز در تاریخ خود این مطلب را چنین عنوان می کند که خالدبن معدان، مسئولیت نیروی پلیس یزید بن معاویه را بر عهده داشت.
آن گاه در ادامه، این روایت را به سند خود از عیسی بن یونس نقل می کند. (۳۰)
اینک نگاه کوتاهی به شرح حال دیگر راویان این حدیث از زبان افراد نامبرده داریم که عبارتند از:
۱. محمّد بن ابراهیم بن حارث،
۲. معاویه بن صالح،
۳. ولید بن مسلم،
۴. بحیر بن سعید،
۵. ثور بن یزید،
۶. عمرو بن ابی سلمه تنیسی.

محمّد بن ابراهیم بن حارث تیمی دمشقی (۳۱)

احمد بن حنبل و حاکم نیشابوری، محمّد بن ابراهیم را به عنوان راوی این حدیث از زبان خالد، معرفی کرده اند. عقیلی از عبدالله بن احمد نقل می کند که پدرش می گفت: احادیث محمّد بن ابراهیم ایراد دارد، او احادیث ناشناخته یا ناپسند نقل می کرد. (۳۲)

بحیر بن سعد حمصی

بنابر روایت ترمذی، ابوداوود و ابن ماجه، بحیر بن سعد یکی از راویان حدیث از زبان خالد است. بحیر از مردم حمص بوده است.
ابن حجر در این زمینه می نویسد:
ابوخالد بحیر بن سعد سحولی حمصی از خالدبن معدان و مکحول روایت کرده است. اسماعیل بن عیاش، بقیه بن ولید، ثوربن یزید – که از دوستان وی بوده است – معاویه بن صالح و دیگر راویان از او روایت نقل کرده اند. (۳۳)

ولید بن مسلم دمشقی

بنابر نقل تاریخ نگاران ولید بن مسلم از دوستداران بنی امیه (۳۴) از مردم دمشق (۳۵) و عالِم شام (۳۶) بود. طبق روایت ابن ماجه او راوی این حدیث، از زبان « عبدالله بن علاء » بوده است. در شرح حال او چنین نوشته اند:
ولید، اهل تدلیس بود و چه بسا از زبان دروغ گویان به تدلیس حدیث می پرداخت.
ولید، ده حدیث از زبان مالک، نقل کرده که پایه و اساسی ندارند. وی احادیثی « اوزاعی » را از « ابن سفر » که فردی دروغ گو بود اقتباس می کرد و در آغاز این احادیث می گفت: اوزاعی چنین گفت.
احادیث ناپسندی از ولید نقل شده است. او احادیث مرفوع و مرسل را نقل می کرد.
ولید به نقل از اوزاعی، احادیث وی را از زبان برخی شیوخ ضعیف، از شیوخی دیگر هم چون نافع، عطا و زهری – که اوزاعی آنان را درک کرده بود – روایت می کرد؛ آن گاه نام این شیوخ ضعیف را حذف نموده و حدیث را به طور مستقیم از زبان اوزاعی از عطا از … نقل می کرد. (۳۷)

معاویه بن صالح حمصی

بنابر روایت احمدبن حنبل و ابن ماجه یکی دیگر از راویان این حدیث، معاویه بن صالح است که از « ضمره بن حبیب » نقل کرده است. وی از چهار جهت قابل بررسی است:
۱. از مردم حمص بود. (۳۸)
۲. در حکومت اموی، قاضی اندلس بود. (۳۹)
۳. با لهو و لعب به خوشگذرانی سرگرم بود. به همین جهت برخی محدّثان، از نگارش روایات او دست برداشتند. (۴۰)
۴. ابن ابی حاتم می گوید: « به احادیث وی استدلال نمی شود »، « بخاری از نقل احادیث وی خودداری نموده است » و « ابن معین، او را ضعیف می داند ».
یحیی بن معین در مورد دیگری می گوید: هرگاه ابن مهدی، حدیثی را از معاویه بن صالح نقل می کرد، یحیی بن سعید او را منع می نمود، اما ابن مهدی توجّهی نمی کرد.
جالب این که، حدیث مورد بحث ما را نیز ابن مهدی از معاویه بن صالح نقل کرده است!
از ابواسحاق فزاری نقل شده که می گفت: معاویه بن صالح، شایستگی این را نداشت که روایات وی نقل شود.
ابن عمّار می گوید: برخی ادعا کرده اند که معاویه بن صالح، هیچ نوع شناختی از علم حدیث نداشته است.
برخی از راوی شناسان او را ضعیف دانسته اند تا جایی که عقیلی، ابن عدی و ذهبی او را در شمار راویان ضعیف قرار داده اند.

ثور بن یزید حمصی

عمده ترین راوی این حدیث از قول خالد، ثور بن یزید است. حاکم نیشابوری در توجیه روی گرداندن بخاری و مسلم از این حدیث می گوید:
به نظر من، بخاری و مسلم، توهّم کرده اند که جز از ثوربن یزید، شخص دیگری این حدیث را از خالدبن معدان نقل نکرده است.
در مورد ثوربن یزید ذکر این نکات ضروری است:
۱. وی از مردم حمص بود تا جایی که ذهبی، وی را « عالِم » حمص می نامید. (۴۱)
۲. وی علی (علیه السلام) را دوست نمی داشت: « جدّش در جنگ صفّین از سپاه معاویه بود و در همین جنگ کشته شد و هرگاه ثور نام علی (علیه السلام) را می بُرد چنین می گفت: قاتل جدّم را دوست ندارم ». (۴۲)
۳. وی هم نشین ناسزاگویان به علی (علیه السلام) بود و گفته اند که « ازهر حرازی، اسدبن وداعه و گروهی دیگر دور هم جمع می شدند و علی بن ابی طالب (علیهما السلام) را دشنام می دادند، اما ثوربن یزید علی (علیه السلام) را دشنام نمی داد. هرگاه ثور از دشنام دادن پرهیز می کرد، آن گروه پاهایش را می کشیدند ». (۴۳)
۴. وی اهل بدعت بود.
ذهبی در این باره می گوید: « اگر او بدعت گذار نبود، یکی از علمای بزرگ، لقب می گرفت. (۴۴)
در نقل دیگری آمده است:
« مردم حمص، او را تبعید و از شهر خود اخراج کرده بودند ». (۴۵)
« به همین جهت گروهی، بر او ایراد گرفتند ». (۴۶)
ابن عدی، او را در شمار راویان ضعیف قرار داده است. (۴۷)
۵. مالک همواره او را نکوهش می کرد، دیگران را از هم نشینی با او نهی می نمود و هیچ روایتی را از او نقل نمی کرد. (۴۸)
اوزاعی درباره ی او به بدی سخن می گفت و او را هجو می کرد. (۴۹) ابن مبارک نیز در این زمینه با اوزاعی هم عقیده بود. (۵۰)
یحیی بن قطّان می گوید: « هرگاه ثور، حدیثی را از قول فردی که نمی شناختم نقل می کرد به او می گفتم: تو بزرگ تری یا آن فرد؟! اگر می گفت: او از من بزرگ تر است، حدیثش را می نوشتم، اما اگر می گفت: او از من کوچک تر است، حدیثش را نمی نوشتم ». (۵۱)

عمرو بن ابی سلمه دمشقی (۵۲)

بنا به روایت حاکم نیشابوری یکی از راویان این حدیث، « عمرو بن ابی سلمه دمشقی » از عبدالله بن علاء است. عمرو در « تنّیس » اقامت داشت.
ساجی و ابن معین، عمرو بن ابی سلمه را از نظر نقل حدیث ضعیف دانسته اند.
ابوحاتم می گوید: به سخن او استدلال نمی شود.
عقیلی می گوید: روایات او غط هستند.
احمد می گوید: « عمرو احادیث باطلی را از زهیر نقل کرده است ». (۵۳)
اینک به شرح حال راویان دیگر این حدیث به نقل از رجال مذکور می پردازیم که عبارتند از:
۱. بقیه بن ولید،
۲. ضحّاک بن مخلد که همان ابوعاصم نبیل است.
۳. ولید بن مسلم،
۴. عبدالله بن احمد بن بشیر،
۵. عبدالرحمان بن مهدی،
۶. عبدالملک بن صباح مسمعی،
۷. یحیی بن ابی کثیر،
۸. احمدبن عیسی بن زید تنّیسی.
گفتنی است که پیش تر با شرح حال « ولید بن مسلم » که بنابر روایت ابوداوود، این حدیث را از قول « ثور » نقل می کند، آشنا شدیم.
در مورد « عبدالرحمان بن مهدی » نیز – که بنا به روایت احمد بن حنبل و ابن ماجه، این حدیث را از « معاویه بن صالح » نقل می کند – دانستیم که او را از نقل روایت از زبان « معاویه » باز می داشتند، ولی توجّهی نمی کرد.

ابوعاصم ضحّاک بن مخلد

بنابر روایت ترمذی، احمد بن حنبل و حاکم نیشابوری، « ابوعاصم » این حدیث را از « ثور » نقل می کند. یحیی بن سعید درباره ابوعاصم، ایرادهایی داشت. هنگامی که داستان این سخنان را برای ابوعاصم نقل کردند گفت: « اگر حدیث نقل نکنم خود را هیچ دانسته ام » (۵۴)
عقیلی، ابوعاصم را در شمار راویان ضعیف آورده و سخنان مذکور را پیرامون وی نقل کرده است. (۵۵)

یحیی بن ابی کثیر

بنابر روایت احمد بن حنبل « یحیی بن ابی کثیر » راوی این حدیث از « محمّد بن ابراهیم: است. یحیی بن ابی کثیر « تدلیس می کرد » (۵۶).
عقیلی به نقل از همام می گوید: « بی شرم تر از یحیی بن ابی کثیر ندیده ام. ما صبحگاهان او را از روایتی مطلع می کردیم و شبانگاه همان روایت را برای خودمان نقل می کرد ». (۵۷)

عبدالملک بن صباح مسمعی

و بنا به روایت ابن ماجه، « عبدالملک بن صباح مسمعی » راوی این حدیث از « ثور » است. ذهبی در میزان الاعتدال با اشاره به نام عبدالملک چنین می گوید: « وی به سرقت روایات متّهم است ». (۵۸)

عبدالله بن احمد بن بشیر

عبدالله بن احمد بن بشیر دمشقی، شیخ ابن ماجه راوی دیگر این حدیث است. در تهذیب التهذیب آمده: او امام مسجد جامع دمشق بود. (۵۹)

احمد بن عیسی

و بنا به روایت حاکم نیشابوری « احمد بن عیسی » راوی این حدیث از « عمرو بن ابی سلمه » است. البته او از راویان صحاح شش گانه نیست و ابن حجر، تنها به منظور شناخت و تمییز دادن، نام او را ذکر کرده است. (۶۰)
ابن عدی درباره او می گوید: احمد بن عیسی، احادیث ناشناخته ای را نقل کرده است.
دارقطنی می گوید: او نظر نقل حدیث قوی نیست. ابن طاهر او را دروغ گو دانسته و ابن حبّان نیز او را در شمار راویان ضعیف قرار داده است. (۶۱)

بقیّه بن ولید حمصی

بنابر روایت ترمذی و احمد، « بقیّه بن ولید » راوی این حدیث، از « بحیر بن سعید » است. اینک به اختصار، به دیدگاه علمای اهل سنّت، پیرامون او می پردازیم:
ابن حبّان می گوید: نمی توان به احادیث بقیّه بن ولید، استدلال کرد.
ابومسهر می گوید: احادیثی که او نقل کرده، سالم نیستند. بنابراین باید از آن ها دوری جست.
ابوحاتم می گوید: به احادیث او استدلال نمی شود.
ابن عیینه در پاسخ به سؤالی پیرامون یکی از همین احادیث بامزه و شگفت می گوید: من أبوالعجب ( پدر شگفتی ها ) هستم. من بقیّه بن ولید هستم.
ابن خزیمه می گوید: من به روایات « بقیه » استدلال نمی کنم.
احمد بن حنبل می گوید گمان می کردم که بقیه، تنها به نقل احادیث ناشناخته از قول راویان ناشناس می پردازد؛ اما متوجه شدم که از قول راویان مشهور نیز، احادیث ناشناخته ای را روایت می کند. از این رو فهمیدم که (این حدیث) از کجا آمده است.
وکیع می گوید: نشنیده ام که کسی برای گفتنِ « رسول خدا فرمود » از « بقیه » گستاخ تر باشد.
شعبه می گوید: بقیه، راوی احادیث عجیب، غریب و ناشناخته است.
ابن قطّان می گوید: وی به تدلیس از قول راویان ضعیف می پرداخت و این کار را مباح می شمرد. بنابراین، عدالت وی مخدوش است.
فیروزآبادی می گوید: بقیه، محدِّث ضعیفی است.
ذهبی در میزان الاعتدال می نویسد: زبیدی می گوید: او محدِّث ضعیفی است و از دروغ گویان روایت می نمود و تدلیس حدیث می کرد.
ذهبی می افزاید: صاحب نظران بسیاری گفته اند: بقیه، اهل تدلیس بوده است؛ بنابراین اگر حدیثی را به نقل از فردی بیان کند، حجّیت ندارد. (۶۲)

درنگی در دیدگاه حاکم نیشابوری

اینک مناسب است اندکی در دیدگاه های حاکم نیشابوری این حدیث شناس اهل سنّت درنگ کنیم؛ چرا که او خود را به سختی انداخته و برای صحیح دانستن این حدیث پافشاری کرده است و سلامت تمام و کمال این حدیث را مورد تأکید قرار داده است. وی با این سخن که – « بخاری و مسلم پنداشته اند که غیر از ثوربن یزید هیچ راوی دیگری از قول خالدبن معدان به نقل آن نپرداخته است » – در واقع می گوید: اگر این پندار نبود، بخاری و مسلم به طور قطع، این روایت را نقل می کردند (!!) اما واقعیت آن است که حاکم در این مورد خود دچار توهم شده است.
حاکم در ادامه چنین می گوید: « من برای صحّت این حدیث، کنکاش فراوان کردم » تا ا ین که می گوید « … صحّت این حدیث را از والدینم، فرزندم و همه ی مردم، دوست تر می داشتم ». (۶۳)
ما از چند محور دیدگاه حاکم را نقد می نماییم:
نخست آن که ما برخی ایرادهای این حدیث را که شامل سندها و طُرُق آن می شد به اطلاع شما (حاکم) رساندیم. با این وصف چگونه ممکن است که این ایرادها از چشم بخاری، مسلم و پیروان این دو – همانند نسائی – به دور مانده باشد؟ چگونه می توان اِعراض آن ها از ذکر این حدیث را ناشی از پندار مورد ادعای شما (حاکم) دانست به ویژه آن که – طبق گفته های خودِ شما – روایات محمّد بن ابراهیم که از دیگر راویان احادیث خالد است، در صحیح مسلم و بخاری ذکر شده است؟!
دوم آن که شما گفته اید بخاری به « عبدالرحمان بن عمرو سلمی » استدلال کرده است، امّا ما تا کنون در این مورد مطمئن نشده ایم … زیرا نام این شخص در کتاب الجمع بین رجال الصحیحین نگارش ابن قیسرانی مقدسی ذکر نشده است.
سوم آن که شما گفته اید: « این حدیث را در آغاز کتاب الاعتصام بالسنه، روایت کرده است ».
از ظاهر عبارت شما بر می آید که منظورتان، بخاری و حدیث عرباض بن ساریه است، امّا ما چنین حدیثی را در کتاب ایشان نیافتیم.
چهارم آن که شما گفته اید: « سه نفر از عبدالرحمان بن عمرو در روایت وی از قول عرباض بن ساریه، پیروی کرده اند ». اما باید گفت: خود شما سومین نفر از اینان را ترک کرده اید چرا که نقل روایت از طریق وی را خارج از شرط و مبنای کتاب خود، دانسته اید.
نفر دوم نیز عرباض بن ساریه را ملاقات نکرده است، پس چگونه می تواند از قول او نقل روایت کند؟!
در مورد نفر اول هم باید گفت که تنها ابوداوود به نقل روایات او پرداخته است و ابن قطّان می گوید: او فرد شناخته شده ای نیست.
آن چه گذشت نتیجه ی تلاش حاکم نیشابوری در تصحیح این حدیث بود و این است شأن حدیثی که اثبات صحّت آن را از والدینش، فرزندش و همه ی مردم، دوست تر می داشت (!!)
از همین جا می توان شأن حاکم نیشابوری و المستدرک علی الصحیحین و تصحیحات وی را دریافت و حق را به کسانی داد که می گویند: « حاکم نیشابوری، سهل انگار بوده و به ثبت و ضبط احادیث زاید بر صحیح بخاری و مسلم توجه کرده است ». (۶۴)
فراتر این که برخی گفته اند: « المستدرک علی الصحیحین حاکم نیشابوری را از آغاز تا پایان مطالعه کردم، اما در آن حدیثی نیافتم که معیارهای بخاری و مسلم در آن رعایت شده باشد! » (۶۵)
بالاتر این که برخی گفته اند: « حاکم یک جلدحدیث گردآوری کرده که احادیث آن جعلی هستند ». (۶۶)

بطلان سندی حدیث

بدین ترتیب بطلان این حدیث روشن می گردد و معلوم می شود که حق با افرادی است که این حدیث را « غیرصحیح » دانسته اند.
اینک به شرح حال و دیدگاه دو تن از این افرادی که آن را غیر صحیح دانسته اند، می پردازیم؟

حافظ ابن قطّان فاسی و دیدگاه او

ابن حجر پس از اشاره به این حدیث، در ضمن شرح حال عبدالرحمان بن عمرو سلمی می گوید: « قطّان فاسی ادّعا می کند که این حدیث، صحیح نیست؛ زیرا عبدالرحمان بن عمرو سلمی، فردی ناشناخته است ». (۶۷)
اینک به اجمال به شرح حال ابن قطّان فاسی می پردازیم:
حافظ بزرگ حدیث، ابوالحسن علی بن محمّد معروف به ابن قطّان فاسی، در گذشته ۶۲۸ هجری، از بزرگان نقد حدیث و رجال است. ذهبی در تذکره الحفّاظ، شرح حال او را نقل کرده و او را ستوده است. جلال الدین سیوطی در طبقات الحفّاظ از ابن قطّان یاد می کند و می گوید:
« ابن قطّان، ابوالحسن علی بن محمّد بن عبدالملک بن یحیی بن ابراهیم حمیری کتامی فاسی حافظ حدیث، علّامه، قاضی، که از ابوذر خشنی و راویان هم طبقه ی او، روایت شنیده است.
ابن قطّان در زمره ی آگاه ترین مردم به موضوع حدیث و روایات بود. وی از کسانی است که اسامی راویان حدیث را بیش از دیگران در خاطر داشت و در حفظ و محکم کاری، شهره ی خاص و عام بود.
وی کتاب الوهم و الإیهام را بر کتاب الأحکام الکبری عبدالحق به رشته ی تحریر درآورد.
ابن قطّان در ربیع الأول سال ۶۲۸ هجری درگذشت ». (۶۸)

ابن عربی مالکی و دیدگاه او

دانشمند دیگری که این حدیث را رد کرده، ابن عربی مالکی است. وی در شرح سنن ترمذی می گوید:
« ابوعیسی، ترمذی به صحّت این حدیث حکم داده است و در میان رجال آن، نام بقیّه بن ولید به چشم می خورد که در مورد او انتقادهایی نقل شده است ». (۶۹)
جمله ی فوق با بیانی ملایم و صریح بر بی اعتباری سند حدیث، دلالت می کند؛ زیرا ابن عربی در خدشه دار نمودن اعتبار بقیه بن ولید، به بیان همین عبارت، اکتفا کرده است. ما پیش از این برخی سخنان ابن عربی را درباره بقیّه بن ولید ذکر کردیم تا افراد دارای بصیرت، گوش شنوا و توجه کامل به حقایق، از آن بهره مند شوند … .
اینک نگاهی کوتاه به شرح حال ابن عربی مالکی داریم:
قاضی ابن عربی: ابوبکر محمّد بن عبدالله، درگذشته سال ۵۴۳ هجری در زمره ی حافظان بزرگ و فقهای برجسته قرار می گیرد… ابن خلّکان در وفیات الاعیان، ذهبی در تذکره و ابن کثیر در تاریخ خود شرح حال او را آورده اند. جلال الدین سیوطی در طبقات الحفّاظ، شرح حال وی را چنین می نگارد:
« ابن عربی، علّامه ی حافظ، قاضی ابوبکر محمّد بن عبدالله بن محمّد اشبیلی که در سال ۴۶۸ هجری به دنیا آمد و به مشرق، نقل مکان کرد. وی در محضر طرّاد زینبی، نصربن بطر، نصر مقدسی و ابوالحسن خلعی علم آموخت و در نزد ابوحامد غزالی، ابوبکر شاشی و ابوزکریای تبریزی به کمال علم نایل آمد.
او در زمینه ی ادبیات و بلاغت به جمع آوری و تألیف کتاب پرداخت و با تبّحر در این علوم، آوازه ای بلند یافت.
ابن عربی در علم تبحّر داشت، تیزهوش، خوش مشرب و نیک سرشت بود. وی پس از آن که قضاوت « اشبیلیه » را بر عهده گرفت با شدّت و قدرت، کار خود را انجام داد، اما بعدها عزل شد؛ بنابراین به تألیف و گسترش علم همّت گمارد و به رتبه ی اجتهاد رسید.
ابن عربی در زمینه های حدیث، فقه، اصول، علوم قرآنی، ادبیات، نحو وتاریخ به نگارش کتاب پرداخت و در ربیع الآخر سال ۵۴۳ هجری در فاس وفات یافت ». (۷۰)

ادامه دارد…

پی نوشت ها :

۱. فواتح الرحموت بشرح مسلّم الثبوت: ۲۳۱/۲.
۲. نگاه کنید به سخنان یاقوت حموی پیرامون اهالی حمص در معجم البلدان: ۳۴۹/۲.
۳. منهاج السنه: ۴۵۶/۳.
۴. مصابیح السنّه: ۱۵۹/۱، کتاب الایمان، باب الاعتصام بالکتاب والسنه، حدیث ۱۲۹.
۵. تاریخ مدینه دمشق: ۵۳۱/۱۱.
۶. الإستیعاب: ۳۰۸/۳.
۷. الإصابه: ۳۹۹/۴، تحفه الأحوذی: ۳۶۶/۷.
۸. همان: ۳۹۹/۴، تهذیب التهذیب: ۱۵۳/۷.
۹. همان: ۳۹۹/۴، همان: ۱۵۴/۷.
۱۰. تاریخ مدینه دمشق: ۵۳۲/۱۱، تهذیب التهذیب: ۱۵۳/۷.
۱۱. همان: ۵۳۴/۱۱، أسد الغابه: ۵۵۷/۳، الإصابه: ۳۶۲/۴.
۱۲. أسد الغابه: ۵۵۷/۴.
۱۳. مسند احمد: ۱۱۱/۵، حدیث ۱۶۷۰۲، عرباض بن ساریه.
۱۴. المغنی عن حمل الأسفار (چاپ شده در حاشیه ی احیاء العلوم): ۳۷/۱.
۱۵. تهذیب التهذیب: ۲۴۴/۱۱.
۱۶. تهذیب التهذیب: ۲۴۴/۱۱.
۱۷. میزان الاعتدال: ۲۲۱/۷-۲۲۲
۱۸. تقریب التهذیب: ۳۱۵/۲.
۱۹. تاریخ مدینه دمشق: ۱۴۷/۶۸، میزان الإعتدال: ۲۲۷/۷، تهذیب التهذیب: ۲۴۴/۱۱.
۲۰. تهذیب التهذیب: ۱۹۷/۲.
۲۱. میزان الاعتدال: ۲۰۷/۲.
۲۲. تهذیب التهذیب: ۱۹۷/۲.
۲۳. همان: ۲۱۵/۶، شماره ی ۴۱۰۶.
۲۴. سیر أعلام النبلاء: ۳۵۰/۷.
۲۵. میزان الاعتدال: ۱۵۰/۴.
۲۶. تهذیب التهذیب: ۴۲۲/۴، تقریب التهذیب: ۴۴۵/۱.
۲۷. تهذیب التهذیب: ۴۲۳/۴.
۲۸. تاریخ مدینه دمشق: ۱۳۷/۱۸، تهذیب التهذیب: ۱۰۸/۳، سیر أعلام النبلاء: ۵۳۶/۴.
۲۹. سیر أعلام النبلاء: ۵۳۶/۴.
۳۰. تاریخ مدینه دمشق: ۵۱۹/۵.
۳۱. همان: ۱۵۴/۵۴.
۳۲. تهذیب التهذیب: ۶/۹.
۳۳. همان: ۳۸۴/۱.
۳۴. تاریخ مدینه دمشق: ۲۰۱/۶۶، تهذیب التهذیب: ۱۳۳/۱۱.
۳۵. همان: ۲۰۵/۶۶، همان: ۱۳۳/۱۱.
۳۶. تهذیب التهذیب: ۱۳۳/۱۱.
۳۷. الضعفاء والمتروکون دارقطنی: ۴۱۵، تاریخ مدینه دمشق: ۲۱۲/۶۶-۲۱۳، میزان الاعتدال » ۱۴۲/۷، تهذیب التهذیب: ۱۳۵/۱۱-۱۳۶.
۳۸. تاریخ مدینه دمشق: ۳۱/۶۹۲، الکامل ابن عدی: ۱۴۵/۸.
۳۹. همان: ۳۲/۶۲، همان: ۱۴۵/۸.
۴۰. الضعفاء الکبیر عقیلی: ۱۸۳/۴.
۴۱. میزان الاعتدال: ۹۷/۲، سیر أعلام النبلاء: ۳۴۴/۶.
۴۲. تهذیب الکمال: ۴۲۱/۴، تاریخ مدینه دمشق: ۲۳۱/۱۱.
۴۳. همان: ۴۲۷/۴، تهذیب التهذیب: ۳۲/۲.
۴۴. سیر أعلام النبلاء: ۳۴۴/۶.
۴۵. تاریخ مدینه دمشق: ۲۳۷/۱۱، تهذیب التهذیب: ۳۲/۳۱/۲.
۴۶. خلاصه تذهیب تهذیب الکمال: ۱۵۴/۱.
۴۷. الکامل فی الضعفاء: ۳۰۹/۲.
۴۸. تهذیب التهذیب: ۳۲/۲.
۴۹. تاریخ مدینه دمشق: ۲۳۶/۱۱، تهذیب الکمال: ۴۲۵/۴.
۵۰. تهذیب التهذیب: ۳۲/۲.
۵۱. همان: ۳۲/۲.
۵۲. تاریخ مدینه دمشق: ۴۵/۴۹.
۵۳. همان: ۴۸/۴۹ و ۴۹.
۵۴. میزان الاعتدال: ۴۴۵/۳.
۵۵. الضعفاء الکبیر: ۲۲۳/۲۲۲/۲.
۵۶. تهذیب التهذیب: ۲۳۵/۱۱.
۵۷. الضعفاء الکبیر: ۴۲۳/۴.
۵۸. میزان الاعتدال: ۴۰۱/۴.
۵۹. تهذیب التهذیب: ۱۲۵/۵.
۶۰. همان: ۶۰/۱.
۶۱. همان: ۶۰/۱.
۶۲. الموضوعات: ۶۷/۱ و ۱۰۲ و ۱۵۷، میزان الاعتدال: ۴۵/۲، تهذیب التهذیب: ۴۳۴/۱، تقریب التهذیب: ۱۳۴/۱، فیض القدیر: ۱۴۲/۱، القاموس المحیط: ۴۴۰/۴، تاج العروس: ۲۱۱/۱۹ (ذیل واژه بقی).
۶۳. المستدرک علی الصحیحین: ۱۷۵/۱-۱۷۷.
۶۴. این عبارت نووی است که در التقریب بشرح السیوطی: ۸۰/۱ آمده است.
۶۵. این جمله را سیوطی در تدریب الراوی: ۸۱/۱ به نقل از ابوسعید مالینی آورده است.
۶۶. این جمله را سیوطی در تدریب الراوی: ۸۱/۱ آورده است.
۶۷. تهذیب التهذیب: ۲۱۵/۶.
۶۸. طبقات الحفّاظ: ۴۹۸.
۶۹. عارضه الأحوذی: ۱۴۴/۱۰.
۷۰. طبقات الحفّاظ: ۴۶۸ و ۴۶۹.

منبع مقاله :
حسینی میلانی، سید علی، (۱۳۹۰) سنّت پیامبر یا سنّت خلفا؟!، قم: الحقایق، چاپ دوم.

 

One comment

  1. his arm is &#n&76;u8twistable,2#8211; so I suggested that we should wring his scrawny neck, but it will take lots more to wake up that sicko!!I’m still NOT giving in or giving up!!!! I’ll call offices or sign anything if I think it may help even in a small way, every little bit helps!! There’s lots of work to do if we’re not too lazy or impatient!!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی: