داستانهای حماسی مشرق

ایرانیان مردمی هستند با سنت حماسی که بی گمان بسیار کهن است. بسیاری موضوعها در شاهنامه هست که سابقه آن به زمان پارتها و هخامنشیان و آریاها می رسد و تعیین و تغییرات آنها یا آنچه در اعصار و قرون به آنها افزوده شده، چنان دشوار است که تقریباً غیر ممکن می نماید؛ اما می توان به نتایجی کلی رسید که ممکن است نقش حماسه را در ایران پیش از اسلام روشن سازد. اساطیر با ادبیات حماسی در آغاز پیدایش آن بسیار پیوسته بود؛ زیرا که اولی با کارهای ایزدان و دومی با اعمال نمایان آدمیان سروکار دارند؛ همچنان که خنیاگران داستانهای گوناگون را که از زمانهای مختلف بود، بی توجه بسیار به زمان در قالب یک داستان حماسی می ریختند، به همین شیوه کاهنان دورانهای کهن تر هم سرودهایی در ستایش خدایان می سرودند و ایشان یا همگنان ایشان داستانهایی درباره ایزدان می ساختند.
همچنان که در اساطیر ژاپن، بازماندگان الهه خورشید به زمین فرود آمدند و بر آن فرمانروا شدند، در مصر باستان و جاهای دیگر هم فرمانروایتان از فرزندان ایزدان هستند. می توان تصور کرد که آریاها پیبش از پراکندگی، اساطیر داشتند؛ اما هنوز حماسه نداشتند. پس از جدایی هندیان و ایرانیان وضع پیرامون هر دو آنان یکی در شبه قاره هند و دیگری در مغرب ایران و بین النهرین به احتمال قوی چشم انداز این مردم را دستخوش تغییر ساخت. اکنون در محلی ثابت تر مسکن گرفته بودند و امنیت بیشتری در پیرامون خویش احساس می کردند و جهان بینی عملی و مقرون به واقعیت پیداکردند که در آن اثری از زندگی پهلوانی که خود آفریننده حماسه است، نبودند؛ اما در یک جا یعنی در میهن آریاها اوضاع مساعد پیدایش و رشد حماسه همچنان ادامه یافت. به گمان من آن اوضاع و آن محیطی که سازگار با پیدایش و گسترش داستانهای حماسی باشد، در مشرق ایران و آسیای میانه از همه جای دیگری که ایرانیان به آنجاها گام نهاده بودند، بیشتر فراهم بود. اساساً این احتمال در میان هست که ایرانیان به هر جا رفتند، اساطیر یکسان و همانندی داشتند؛ زیرا اساطیرشان از نظر مضمون و اسامی حتی با هندیان همانند است؛ همچون ییما (Yima) ی ایرانی (جم، جمشید) و یاما(Yama)ی هندی که نخستین پادشاه زمینی یا پادشاه مردگان است یا ثراتونا (Thraetaona)ی ایرانی (فریدون) و ترایتانا(Traitana)ی هندی و دیگران. ممکن است این همانندی چنان که بعضی از محققان می گویند، از یک روایت مشترک هند و اروپایی درباره رستاخیز سرچشمه گرفته باشد؛ اما معدودی از زبانهای منشعب شده از هند و اروپایی دارای روایات حماسه ملی هستند. از آن جمله پارس حماسه ملی دارد و شاهنامه را حتی امروز هم گروهی بی شمار از بر می خوانند.
آغاز روایات حماسی در ایران شاید مصادف باشد با ظهور زرتشت که در پیشرفت بعدی داستانهای حماسی بی شک اثر کرده است. اگر زرتشت پیدا نشده بود، حماسه در ایران به همان سرنوشتی دچار می شد که در میان هندیان و مردم ژرمن دچار آمده است، یا حتی ممکن بود با سلطه یونانیان یا تازیان بر ایران از میان برود. اگر زرتشت در حدود زمان مسیح به جهان آمده بود و اراده کرده بود که اساطیر کهن را و حماسه های ملی را تباه کند، شاید در این کار کامیاب می شد. اینها که گفتیم، همه احتمال است؛ ولی می توان پذیرفت که زرتشت در مکان و زمانی ظهور کند که بی شک وجود او را در حماسه ملی ایرانی که در حال گسترش و پیشرفت بود، منعکس می ساخت. چون حماسه ایرانی آن چنان که در شاهنامه و دیگر روایات حماسی دیده می شود، با دین زرتشتی هماهنگ است، شاید هم حماسه ها به رنگ این دین درآمده باشد.
مطالب بسیاری درباره محل سرچشمه گرفتن روایات حماسی محلی یا هدفهای مختلفی که در همه روایتهای حماسی ایرانی به طور کلی وجود دارد، نوشته شده. بررسی این موضوع ما را به یک نتیجه کلی رهبری می کند که اساس روایتهای ایرانی از دو سرچشمه است که محققان در طبقه بندی و نامگذاری این روایتها اختلافاتی دارند: یکی از محققان این روایتها را به اساطیر و داستان فرمانروایان مشرق ایران یا «دینی» و «ملی» تقسیم کرده است. محقق دیگری آنها را به روایات «زرتشتی» و «بیابانگردی» تقسیم کرده است. مسأله اساسی در اینجا همانا اختلاف تاریخ حماسی مشرق و مغرب ایران است با پیرایه هایی که بر اثر گذشت روزگار در جاهای مختلف به آنها بسته شده است. گفتم که گویا همه ایرانیان اساطیر همانندی داشته اند؛ اما همه حماسه ایشان همانند نبود، یا دست کم تا زمانی که پارتیان (که دودمانی شرقی بودند) بر تمام ایران دست نیافته بودند، چنین نبود. هیچ شاهدی در دست نداریم که داستانهای فرمانروایان مشرق یا (کیانیان) در مغرب ایران که در زیر فرمان هخامنشیان بودند نیز خوانده می شد. در نتیجه می توان گفت که حماسه های محلی درباره پدران فرمانروایان محلی بر سر زبانها بوده، ولی تضمین یا منعکس شدن داستان زرتشت در حماسه کیانیان مشرق ایران شاید موجب شده که حماسه نامبرده پایه ای شود برای داستانهای کهن تر ایرانی در دورانهای بعد. از اینها گذشته، داستانهای کیانیان مشرق شاید هیجان انگیزتر و پهلوانی تر از داستانهای محلی دیگر بود؛ زیرا که هر داستان حماسی بیشتر به کارهای نمایان پهلوانی وابسته است، تا امور دینی.
شاید بتوان گفت که حماسه ایرانی اصلاً همان روایات مشرق یعنی تاریخ «افسانه» ای کهن مشرق ایران بوده که زرتشت در آن تضمین شده است. در دوران هخامنشیان در مغرب ایران نیز شاید داستانهایی همانند بعضی از داستانهای مشرق مثل داستان عشقی زاریادر(Zariadres) و اوداتیس (Odatis)که خارس میتیلنیChares of Mitilene سروده است بر سر زبانها بوده، اما این امر دلیلی نمی شود بر اینکه بعضی اصول داستانی را مغرب از مشرق گرفته باشد. به طور کلی تا هنگامی که با بررسی نامهای خاص پی به راه یافتن نامی از یک محل به محل دیگر نبرم، باید این اصل را بپذیریم که همه این روایات از یک سرچشمه موازی با یکدیگر رشد کرده اند. یکی از محققان به دلیلهای قانع کننده ای می گوید که داستانهای مربوط به کیانیان تا زمان اشکانیان در همه جا ایران پراکنده نشد و شناخته نبود. اشکانیان آنها را پراکنده ساختند و ساسانیان گرد آوردند و نوشتند.
دنبال کردن تغییرات داستانها و تعیین آنچه از منابع دیگر اخذ کرده اند، کاری است بی شک بس دشوار مانند کوششی که کریستن سن برای پیوند دادن داستانهای رستم سیستانی به خاندان بزرگ فئودالی سورن و داستانهای گودرز به خاندان کارن که هر دو این خاندانها پارتی بودند، به جای آورده است. این کار کریستن سن پذیرفتنی می نماید؛ اما اثبات آن ممکن نیست. به هر صورت می توان گفت که دوران پهلوی کیانان شرقی سرچشمه اصلی همه حماسه های ایرانی در دورانهای بعد از آنست. از آنجا که زرتشت وابسته به محیط کیانیان بود، پیشوایان دین زرتشت حماسه های این دوران را همچون افسانه های کهن با تاریخ باستانی خویش پذیرفتند. همچنان که می توان یک حماسه دینی و یک حماسه ملی فرض کرد این دو بعدها چنان با هم درآمیختند که می توان شاهنامه را داستانی شمرد دارای هر دو جنبه ملی یا غیردینی و دینی وابسته به مذهب زرتشت که یک موبد زرتشتی سروده باشد. گویا تنها موبدان در کار زنده داشتن حماسه ها کوشش نمی کردند، بلکه خنیاگران و نوازندگان سازها (یعنی گوسان ها) نیز فرمانروایان و بزرگان را با سرودن حماسه های کهن سرگرم و خوش می داشتند. اگر کسی دلبسته ادبیات باشد، می بیند که دین اثر بسیار ناچیزی در این حماسه ها دارد و اگر دین را بررسی کند و به آن دلبسته باشد، جنبه داستانی آنها را ناچیزمی شمارد. از داستانهای سکاها که امروزه در افسانه های ایرانیان (اُستی)Osset در شمال قفقاز نمایان است، می توان پی برد که ابتدا حماسه ها بیرون از دایره دین زرتشت بوده اند. قوم ایرانی «اُست» گویا از دسترس دین زرتشت برکنار مانده است؛ زیرا که در زبان آن واژه ای مترادف «اهریمن- روان پلید» یا دیو که در زبانهای دیگر ایرانی وجود دارد نمی توان یافت. شاید داستانهای نارت (Nart) اٌست ها را بتوان حماسه شمرد و بی گمان کانونهای حماسی دیگری هم جز آنچه در مشرق و مغرب و شمال شمردیم؛ وجود داشته است که اکنون از میان رفته است.

مآخذ حماسی ایران

مآخذ حماسی ایران عبارتند از: اوستا، کتابهای پهلوی و نوشته های فارسی نو و عربی. نوشته های فارسی و عربی مفصل ترند و بر آثار پهلوی پایه گذاری شده اند، در صورتی که اوستا دارای آن تفصیل و ادامه داستان تاریخی که به دورانهای اخیرتر می رسد، نیست. ترتیب و نظمی که در تاریخ افسانه ای ایران دیده می شود، در زمان ساسانیان که تاریخ درست کهن فراموش شده بود، طرح ریزی شد. این تاریخ افسانه ای را در زمان ساسانی، تاریخ واقعی ایران باستان می شمردند. در اینجا کاری به باز شناختن روایات «تاریخی» از «دینی» و از هم جدا کردن عناصر این دو نداریم؛ چون در باز نمودن و آشکار ساختن تاریخ ایران باستان، آنچه ایرانیان تاریخ ایران باستان می شمردند، به کار ما بستگی دارد. در حماسه گسترش یافته یا روایتهای «غیرمذهبی» چنان که بر زبان فردوسی و دیگر نویسندگان اخیر رفته است، نخستین دودمانی که به پادشاهی رسیدند، پیشدادیان بودند که سر ایشان پادشاهی اساطیری به نام هوشنگ بود و بازپسین ایشان هم پادشاهی افسانه ای بود به نام اوزوUzav کسانی از این دودمان که در اوستا نام برده شده اند (ولی نه به ترتیب زمانی و تاریخی) نیمی اساطیری و نیمی حماسی هستند که در وجودشان پنداری ایزدان و پهلوانان هر دو جلوه گرند. اساطیر کهن به شیوه تاریخی در حماسه نمایش داده شده است. در صورتی که در این دودمان هیچ اساس تاریخی نمی توان سراغ کرد و این را می شود از روی نامها و فرمانروایان و مفهوم آنها دریافت. در این داستان هیچ تاریخ و ترتیب زمانی نیست، بلکه در آن نظمی اساطیری یا کیهانی بر پایه گاه شماری هزار سال یا زمان رستاخیزی زرتشتی وجود دارد.
برطبق این طرح جهان به سه دوره سه هزاره ساله بخش شده است. دوران نخستین عصر زرین فرمانروایی اهوره مزداست. آنگاه دوره سه هزاره ساله پیکار با اهریمن که زمان دشواریهاست، فرا می رسد. در پایان این دوران زرتشت می آید و با خود نیروی تازه ای برای پیکار می آورد و کفه را به سود اهوره مزدا سنگین می کند و در پایان این دوران، یعنی وقتی نه هزار سال از آفرینش می گذرد، جهان سازمانی نو می یابد. اینکه اندیشه مبتنی بر هزاره که در بالا گفته شد اصلی آریایی دارد یا نه، موضوعی است که هنوز روشن نشده، زیرا آریاها اعتقاد داشتند که از آفرینش تا تباهی جهان دوازده هزار سال زمان می گیرد.
آنگاه در این حماسه، دودمانی می آید که همانند دودمان گذشته است، جز آنکه در زمان آخرین فرمانروای آن که لقب «کی» داشت (همه پادشاهان این دودمان این لقب را بر نام خود افزوده دارند)، یعنی کی ویشتاسپ، زرتشت ظهور کرد. چون نام او را بر فهرست پادشاهان کیانی افزودیم، ناچار همه شاهان دیگر نیز به گونه ای با تاریخ پیوندی می یابند. واژه «کی» یا «کوی» ( (Kave) در هندوستان به معنی کاهنی است که از نهان آگاهی می دهد و اسرار پنهان را می داند و همچنین خردمند یا شاعر است. اوستا از هشت پادشاه یاد کرده که همه کی یا کوی پیش از نامشان دارند: کواته(Kavata) اپی وهو(Apivahu) اوسادن(Usadan) ارشان(Arshan) پیشینه(Pishinah) بیارشان(Byarshan) سیاورشان(Syavarshan) و هوسرواه(Hausravah). در پایان نام کی ویشتاسپ می آید؛ اما نه در کنار دیگران و همردیف آنان، بلکه «کوی» ممتاز از دیگر کوان. از اینها گذشته او باز پسین فرمانروایی است که عنوان کی یا کوی دارد و در همه منابعی که در دست داریم، چنین است. همزمان با ویشتاسپ، کیان یا کی های دیگری هستند که با زرتشت دشمن اند و همه با کرپن ها(Karapan) یا خوانندگان برسم و دیگر کاهنانی که با پیامبر عداوت داشتند، مربوط بودند، به همین سبب می توان حدس زد که کویان یا کیان همچنین وظیفه کاهنان را بر عهده داشتند می توان گمان برد که آنها گونه ای «کاهن و شاه» در مشرق ایران بودند که رسوم و تشریفات آریاهای باستان را حفظ می کردند. از این نیز می توان پا فراتر گذاشت و فرض کرد که یک خاندان از این دودمانهای کیان نیرومندتر از دیگران شد و بر دیگران فرمانروا گشت. هیچ شاهدی بر این فرض نداریم جز روایتی که در حماسه ملی ایران درباره یک سلسله به هم پیوسته بزرگ آمده است. باید ببینیم که آیا شاهد دیگری هم دال بر وجود چنین فرمانروایی کیانی یا کوی در مشرق ایران و پیش از هخامنشیان در دسترس داریم یا نه.
از نظر جغرافیایی اوضاع آسیای میانه و مشرق ایران چنان است که یک امپراتوری یکپارچه و متحد نمی تواند پدید آید. وانگهی اگر چنین چیزی بود، بایست اتحادیه ای بوده باشد از کشورهای واحه ای و قبایل؛ اما از سوی دیگر هر چه بر دانش ما درباره گذشته این بخش از جهان افزوده می شود، بر امکان وجود چنین کشور پهناوری می افزاید. بیش از آنکه شورویها دست به کار کاوشهای پردامنه در آسیای میانه بزنند، گمان می رفت که مشرق ایران و آسیای میانه سرزمینی بوده است بیشتر خالی از شهر و آبادی که بیابانگردان در آن سکونت داشتند. کاوشهایی که در مرو، بخارا و خوارزم و جاهای دیگر شده، این نظر را دگرگون ساخته است؛ زیرا ینک بر وجود کانالهای آبیاری بزرگ و آبادیهای پرجمعیت در نیمه اول هزاره اول پیش از میلاد آگاه گشته ایم. فرهنگ مادی شاید برابر با مغرب ایران پیش نرفته بود؛ ولی در آن زمان ایشان به عصر آهن رسیده بودند و بر سفال نقاشی رنگی می کردند.
وضع یا سطح فن معماری در این آبادیها درست روشن نیست؛ اما کشف دیوارها و باروها نمایشگر پیشرفت زندگی شهرنشینی تا به حد فرمانروایی یا کشوری نسبتاً پهناور است. در همان حال پیدا شدن جای سم ستوران گواه است بر اهمیت زندگی بیابانگردی که پایه سپاه کشور یا کشورهای مشرق ایران بر آن استوار بود. پس باستان شناسی هم گویی وجود جامعه ای را که اوستا از بیابانگردان و شهرنشینان مجسم کرده که پیوسته با هم در پیکارند، تأیید می کند.
از منابع یونان و روم کهن و آثار متقدمان می توان درباره حکومت شرقی ایران پیش از هخامنشیان یکی از سه امکان را پذیرفت: یا آن خطه زیر فرمان مادها بود؛ به این معنی که امپراتوری ماد تا مشرق گسترش یافته بود. یا زیر فرمان پادشاهی باختر، یا خوارزم بود. هیچ شاهدی دال بر گسترش قدرت مادها تا خراسان در دست نداریم، جز یک اشاره مبهم کتزیاس (Ctesias) به بسط فرمانروایی آشوریها تا باختر و نفوذ مادها در مشرق. عقیده کتزیاس دایر بر اینکه زرتشت از پادشاهان باختر بود، جالب توجه است؛ اما در خواندن نام زرتشت در متن کتزیاس تردید هست. ایرانیان شرقی شاید در سپاه ماد به عنوان متحد خدمت کرده باشند، ولی دلیلی که حاکی از فرمانروایی مادها بر ایشان باشد، در دست نیست. وجود پادشاهی مستقل باختر در مشرق ایران در زمانی که مادها پایه های فرمانروایی خویش را در مغرب ایران استوار می کردند، مطلبی است که بسیاری از محققان تأیید کرده اند. باستان شناسی همچنین این نظر را تأیید می کند که کانالهای بسیار آبیاری و شهرهای استوار و بارودار در دشت باختر زیر فرمان یک سازمان مرکزی مثلاً حکومت باختر چنان که کتزیاس پیشنهاد کرده، پدید آمده است.
نخستین بار مارکوارت(Markwart) به وجود یک دولت خوارزمی از خواندن عبارتی در هرودوت (کتاب ۳، بند ۱۱۷) که درباره رود اکس (Akes) سخن گفته بود، پی برد. حاصل این مطالعه را هنینگ(Henning) با دقت چنین بیان می کند:
«بر طبق مفاد این داستان که هرودوت از هکاته نقل کرده است، خوارزمیان در روزگار کهن دره اکس (یعنی هریرود) و ادامه آن را که تجن امروزی باشد، در تصرف داشتند. ایشان تا حدی نیز بر مردم گرگان و پارتیان و زرنیگان سیستان و ثمانائوس (Themanaeans) اراخوزی یارخج (جنوب افغانستان) مسلط بودند. مرو و هرات هر دو در اشغال خوارزم بود؛ چنان که هکاته در یکی از چند بخش آثار خویش که به ما رسیده است، آنها را در مشرق قلمرو پارتیان یاد می کند.
«با این ترتیب می توانیم با احتمال بسیار مطمئن باشیم که حکومتی در مشرق ایران بود در پیرامون مرو و هرات که همزمان با حکومت مادهاست و به دست خوارزمیان می گشته و به کوشش کوروش برافتاده. کوروش دست خوارزمیان را از جنوب قلمروشان کوتاه کرد و ایشان ناگزیر به متصرفاتی که در کنار رود جیحون داشتند، عقب نشستند.»
سپس هنینگ می گوید که کامیابیهای پیاپی و آسان کوروش در ایران شرقی نمایشگر آن است که در آنجا یا کشوری پهناور وجود داشته یا گروهی از حکومتهای کوچک. اگر جز این بود، پیشرفت کوروش زمان بیشتری می گرفت. اگر ما این استدلال را دنبال کنیم، می توانیم به این نتیجه برسیم که چون از پس شورشی در برابر هخامنشیان دیده نشد (جز در نخستین سال فرمانروایی داریوش که در آن هنگام در همه جای کشور جنبش آشکار شد)، این خود دلیلی است بر وجود زمینه حکومت مادها یا یک دستگاه حکومتی غربی در ایران شرقی، بنابر همین نظر به آسانی نمی توان پذیرفت که کوروش بر فرمانروایی حکومت خوارزم که در زیر فرمان ویشتاسپ- پشتیبان زرتشت- بود، پایان بخشید و آن را برانداخت؛ زیرا که دلایل بسیاری ناچیز داریم؛ اما شاهد استوار درستی در دسترس ما نیست. اینک تنها می توان بگوییم که در مشرق ایران پیش از هخامنشیان شاید دست کم دو کشور یا اتحادیه وجود داشت که مرکز یکی باختر، و دیگری هرات بود. از اینها گذشته، حکومت ماد شاید با یکی یا با هر دو این حکومتها رابطه داشته و ممکن است نفوذی هم در یکی یا هر دو داشت. البته دلیلی بر این گمانها نداریم. وضع کی ویشتاسپ و زرتشت گویا مناسب زندگی در اتحادیه هرات بود پیش از آنکه اتحادیه مزبور پدید آید، در صورتی که به راستی چنین اتحادیه ای تشکیل شده باشد؛ اما محتمل است که با کوروش سر و کاری پیدا نکرده باشند. امکان آنکه باختر در زیر فرمان هخامنشیان پس از سقوط دولت خوارزمیان به اوج قدرت رسیده باشد، چنان که مارکوارت گفته است، فرضیه جالبی است؛ اما باز هم شاهدی در این باره نداریم.
پس آنچه از تاریخ ایران خاوری در دوران پیش از هخامنشیان می دانیم، ناچیز و مبتنی بر حدس و گمان است. داستانهای حماسی این دوران نیز مانند تاریخ آن قابل اعتماد نیستند؛ ولی اینها قالبی می سازند برای دوران پهلوانی آنجا که به تاریخ نیازمند نیست. اصل برجسته ای که در حماسه های ملی ایران همواه تکرار می شود و باید مورد بررسی قرار گیرد، همانا پیکار میان ایران و توران است.
منبع:یزدان پرست، حمید؛ (۱۳۸۷) نامه ایران؛ مجموعه مقاله ها، سروده ها، و مطالب ایران شناسی، جلد چهارم، به کوشش حمید یزدان پرست، تهران، اطلاعات، چاپ یکم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی: