چهارشنبه - ۱۳۹۷/۰۵/۲۴
صفحه اصلی >> گوناگون >> شعر و ادب >> بازتاب شاهنامه در ادبیات رومی

بازتاب شاهنامه در ادبیات رومی

شاهنامه کتاب با عظمت، منظوم و حماسی فردوسی از دیرباز به زبان عربی ترجمه گردیده و ترجمه بسیاری از حکایتهای آن از طریق اندلس به مجموعه ادبی روم راه یافته است. در اینجا تنها به ذکر دو مورد از نفوذ شاهنامه در ادبیات روم بسنده می کنم. این دو مورد تأثیر شاهنامه درادبیات قرون وسطای فرانسه و تاثیر آن در ادبیات قرون طلایی اسپانیاست.

تاثیر شاهنامه در ادبیات فرانسه

می دانیم که سرود مشهور فرانسویCharroi de Nimes تحت تأثیر حماسه گیرمو اورانژ در تسخیر شهرNimes ساخته شده است. گیرمو برای تسخیر شهر اقدام به فریب دشمن کرد؛ بدین ترتیب که سربازان خود را در بشکه هایی قرار داد و خود در هیأت فروشندگان کالا درآمد و چنان وانمود کرد که به دنبال فروش اجناس خود است. بدین تریب سربازانش را وارد شهر نمود. پس از ورود به شهر، سربازان از بشکه ها خارج شدند و پس از نبردی حماسی، ساکنان شهرNimes تحت سلطه او قرار گرفتند.
این حیله و دام گستردن برای دشمن پیشتر در تاثر عظیم حماسی فردوسی مطرح شده است. رستم به فرزندش این گونه تعلیم می دهد: «امروز زمان آن فرا رسیده که با زیرکی و هوشیاری عمل نمایی، تو خود را به شکل فروشنده ای درمی آوری و با دلی شاد، کاروان کالا را هدایت می کنی، به گونه ای که نگهبانان شهر تو را نشناسند.» در ادامه، فردوسی تسخیر شهر سپند را با استفاده از استراتژی حمل کالا شرح می دهد.(۱) سپس چگونگی «تسخیر شهر فولادین» را توضیح می دهد.
این داستان فردوسی به وفور در ادبیات عرب راه می یابد. نشانه های بومی بودن و مشخصه های ادبیات شرق به شدت در داستان فردوسی مشاهده می شود. پس تردیدی نیست که سرود فرانسوی از حکایت فردوسی بهره مند شده؛ و اینکه برخی معتقدند که آثار می توانند «خلاقیت متکثر» داشته باشند، دست کم در این مورد خاص هیچ مصداق ندارد. علاوه بر این، در ترجمه های عربی حکایت های فردوسی نکات برجسته ای وجود دارد که وابستگی سرود فرانسوی به ترجمه های عربی را محرز می سازد. ما برا اثبات مدعای خود به برخ ایرادات انجام گرفته در این باره اشاره می کنیم تا ثابت شود که حماسه گیرمو اورانژ به طور کامل از داستان حماسی فردوسی اقتباس شده است.
گیرمو اورانژ به «بینی بریده» شهرت داشت. تردیدی نیست که او به دلیلی صدمه ای که دیده بود و کوتاه شدن بینی اش به این اسم شهرت یافته بود؛ اما آیا این مشخصه بی اهمیت که شاید تا حدی هم دلیلی ضعف او باشد می تواند دلیلی بر خلق سرود حماسی برای وی گردد؟ برخی برای این که اهمیت گیرمو را دو چندان نمایند، دلیل می آوردند که بینی او در حین مبارزه و نبرد با دشمن بر اثر اصابت شمشیر کوتاه شده؛ زیرا وی همیشه رو در رو به مصاف دشمن می رفت و هیچ گاه از پشت به دشمن حمله نمی کرد و این را دلیل شجاعت او می دانند؛ اما این هم دلیلی بر حماسی بودن وی نیست. حماسی بودن سرود فرانسوی را باید در فضای شرقی آن جستجو کرد. در ترجمه های عربی که به توصیف تاریخ وزیر پرداخته اند و در کتاب الاغانی، مسعودی و ابوالفدا نقل گردیده، آمده است که هنگامی که وزیر به پادشاه حیره، خدعه ای را پیشنهاد می کند، پادشاه به خطر عملیات اشاره می کند و می گوید: اگرچه خود را به شکل فروشنده درآورد، توسط ملکه شناخته خواهد شد؛ لذا قیصر به پادشاه زاب پیشنهاد می کند که بینی اش را ببرد تا شناخته نشود؛ اما پادشاه حاضر به قطع عضو یکی از بهترین افسران خود نمی شود. بنابراین قیصر خود در اقدامی سلحشورانه بینی اش را قطع می کند. به شهادت آثار ذکر شده، این عمل وی به ضرب المثل نیز تبدیل می شود: «برای حفظ ضروریات، قیصر بینی اش را برید.» این قطع عضو، نه تنها به دلیلی تغییر صورت و ظاهر انجام گرفت، بلکه او می خواست در مقابل دشمن به عنوان انسانی مجرم و نه جنگجویی سلحشور ظاهر شود؛ زیرا در حقوق جزایی مسلمانان قطع اعضای بدن (بینی، گوش، دست) دارای معانی خاص جزایی است.
پس ما باید در چارچوب این معانی اجتماعی- حقوقی حماسه گیرمو اورانژ و لقب او را مورد بررسی قرار دهیم. این خود دلیل دیگری بر انتقال داستانهای شرقی به غرب می باشد. از سوی دیگر، اگرچه در انتقال داستان شرق به غرب دلیل اصلی قطع بینی گیرمو ذکر نمی شود، اما در سرودCharroi de Nimes به آن اشاره می شود. هنگامی که پادشاه نایمز (Nimes) از او سؤالاتی می نماید، وی به این صورت پاسخ می دهد:
پاسخ داد گیرمو اورانژ: سرور من!
درباره آنچه می پرسید،
بدون آزردگی می گویم:
وقتی که جوان و مجرد و فقیر بودم
سارقی زبردست بودم
چنان هنرمند در حرفه خویش
که کسی همتراز من نبود
صندوق های بسته شده را با مهارت می گشودم
یک بار عده ای حین سرقت مرا دستگیر کردند
و بینی ام را با چاقوهایشان بریدند
آن را سزای اعمالم دانستند
و سپس آزارم کردند…
از آن پس این شغل را که اکنون مشاهده می کنید، آغاز کردم.
همان طور که اشاره شده، قطع اعضای بدن در ساختار اجتماعی جهان شرق وجود داشته و ربطی به سنن غربی ندارد. این خود دلیل دیگری بر وابستگی حماسه فرانسوی به حماسه شرقی است.
افزون بر این، داستانهای حماسی و جوانمردی شرقی- به ویژه شاهنامه فردوسی- سبکی اشاره ای دارند. به خلاف حماسه های کلاسیک ژرمنی یا آنگلوساکسونی که سبکی اسطوره ای دارند. بدین معنا که در حماسه های شرقی، رفتار و احساسات اساطیر بر اساس واقعیت های انسانی پی ریزی شده است. قهرمان داستان به خلق حماسه های بزرگ می پردازد؛ اما در خلوت و تنهایی خویش کاملاً انسانی بوده و حتی ضد قهرمان نیز می باشد. او به خلاف اسطوره های غربی، موجودی دور از دسترس که دارای توان و هویتی خارق العاده باشد، نیست. بلکه انسانی مانند دیگران است که دارای عیب و نقص نیز هست؛ اما فضایل او از قبیل وفای به عهد، ایمان، عدالت خواهی، جوانمردی، هوش و ذکاوت، سخاوت و عشق، او را به مقام قهرمانی نایل ساخته است و این فضایل او را به اسوه انسانی تبدیل می سازد. در نتیجه قهرمان داستانهای شرقی اسطوره نیست، بلکه انسانی است که با اندکی ایده آل سازی به اسطوره تبدیل می شود. این قهرمان از واقعیت ها- هر چند که ناخوشایند- باشد نمی گریزد. زندگی او مبارزه ابدی میان خیر و شر است و قهرمان با اراده ای مستحکم و تحمل مشقت ها، مشکلات را حل می کند. در یک کلام می توان گفت که قهرمانی و ضد قهرمانی، شکست و پیروزی و فقر و توانایی در وجود اسطوره شرقی پیمان اخوت بسته اند.
برخی از منتقدان نیرنگ گیرمو اورانژ را مخالف اعمال حماسی دانسته و حتی برخی آن را مضحکانه دانسته اند. در مقام قیاس، تردیدی نیست که مکر و نیرنگ جزو صفات قهرمانان نیست؛ اما حقیقت چیز دیگری است.Chorrio de Nimes سبکی حماسی همانند سبکهای حماسی کلاسیک نبوده و اسطوره ای نیست، بلکه اشاره ای است. پس مجدداً می توان نتیجه گیری کرد که از ادبیات شرق به ادبیات روم انتقال یافته، همان طور که در این چند سطر قصد اثبات آن را داشته ایم.

نفوذ شاهنامه در ادبیات عصر زرین اسپانیا

مورد دومی که در ابتدای این مقاله به آن اشاره کردم، نفوذ شاهنامه در ادبیات قرون طلایی اسپانیاست. در شاهنامه، داستان خسرو و فرزندش شیرویه به صورت مفصل حکایت شده است. با شگفتی می توانیم هماهنگی کاملی میان موضوع و جزئیات داستان شاهنامه و اثر جاودانه کالدرون دلا بارکا تحت عنوان «زندگی رویاست» پیدا کنیم.
فردوسی تعریف می کند که پنج سال از پادشاهی خسرو می گذشت و احدی در جهان به قدرت او نمی رسید. در سال ششم حاکمیت، همسرش مریم- فرزند باسیلیوس، که بدون تردید نام پادشاه باسیلیو در کتاب نزندگی رویاست»، از همین نام تقلید شده است- از اهالی قسطنطنیه فرزندی به دنیا آورد که بسیار به خسرو شبیه بود؛ اما پس از گذشت سه پاس از شب، اخترشناسان در مورد فرزندش این گونه پیشگویی کردند: «هیچ کس قادر به ممانعت از سقوط آسمان نخواهد بود. جهان واژگون خواهد شد. بذر نفاق توسط این کودک کاشته خواهد شد. ملت بر او درود نمی فرستند و او از راه خدا جدا خواهد شد!»
خسرو به گفته پیشگویان ترتیب اثر می دهد و برای پیشگیری از حوادث بعدی، فرزند خود را زندانی می نماید. پس از سالها، پیری دانا که به آزردگی دائمی پادشاه پی می برد، این گونه اظهار عقیده می کند: «خداوند دانا به همه امور است. اگر این آسمان که به خواستن او به گردش خود ادامه می دهد، به ناگاه رحمتش را نسبت به بندگان قطع کند، خدا با رحمانیت خویش قادر به تغییر آن خواهد بود. چگونه دانایی مانند تو می تواند این گونه صحبت کند؟ به حرف پیشگویان گوش مده! امید است که پروردگار جهان نگهدار تو باشد و به قدرت او همیشه شاد باشی!»
پادشاه لبخندی زد و به اندرزهای پیرمرد دانا گوش داد؛ پس دستور داد فرزندش را آزاد نمایند. در این هنگام شیرویه شانزده ساله بود؛ اما سی ساله به نظر می آمد. خسروفرمان داد تا به تعلیم فرزندش اهتمام ورزند و یک نفر را برای خدمت شبانه روزی به شیرویه گماشت. یک روز پادشاه از طریق همین خدمتگزار متوجه شد که فرزندش در دست چپ پنجه گرگی و در دست راست شاخ گاومیشی را حمل می کرده و بدین وسیله برای کارزار مبارزی می طلبیده. خدمتگزار خود را به پادشاه می رساند و داستان را برای وی بازگو می کند. رنگ از رخسار پادشاه می پرد، آرامش خود را از دست می دهد و سخن پیشگویان در ذهنش زنده می شود. دل پادشاه از نگرانی می لرزد و روح شادش به اضطراب می گراید؛ لذا مجدداً فرمان می دهد تا شیرویه را زندانی نمایند.
پس از این واقعه پادشاه دادگر، بیدادگری پیشه کرد. پادشاهی که بر جهان سلطه داشت، اکنون به تاج خود و لقب شاه شاهان قانع نبود. پس به ناعدالتی دامن زد و موجب سقوط ایران و توران شد. مردم بینوا که نیازمند آب و نان بودند، به سرزمین های دشمنان مهاجرت کردند؛ لذا سپاهیان، خسرو را رها کردند و شیرویه را از زندان آزاد نمودند. هنگامی که آفتاب برآمد، مخالفان وارد کاخ خسرو شدند و گوشه و کنار کاخ را بازرسی کردند، اما نشانی از وی نیافتند. خسرو گریخته بود و در منزلگاهی در دورست اقامت گزیده بود؛ مکانی که درختی بزرگ بر او سایه می افکند.
همان طور که مشاهده می شود، موضوع داستان فردوسی و داستان «زندگی رویاست»، کاملاً یکی است؛ اما اگر به بررسی جزئیات داستان نیز بپردازیم، موارد مشابه متعدد در هر دو دیده می شود: پیشتر گفتیم که نام پادشاه باسیلیسو در کتاب زندگی رویاست، از نام باسیلیوسBasileus شاهنامه تقلید شده است؛ اما از سوی دیگر، در هر دو داستان پس از تولد ولیعهد، مادرش فوت می کند. اگر چه مادر شیرویه به دست نامادری اش (شیرین) مسموم می شود، اما مادر سگیسموند پس از نفرین فرزندش جان می سپارد. دلیل این تغییر جزیی در داستان عدم وجود تعدد زوجات در فرهنگ غربی است.
از سوی دیگر، خسرو در مقابل دو قدرت طالع بینان و قدرت الهی قرار دارد. در اینجا کالدرون، پادشاه را در مقابل دو تن از برادرزادگان خود قرار می دهد. استریا و استولفو دو برادرزاده ای هستند که یکی اهل منطق و دیگری اهل جدال است (موضوعی که منتقدان کالدرون به شدت آن را مورد انتقاد قرار می دهند).
پس به پیشگویی طالع بینان اعتبار دادم
آنها برایم پیشگویی رنج کردند
رنج و مشقت و درد
تصمیم به زندانی نمودن
وحشیی گرفتم که به دنیا آمده بود،
تا برایم یقین شد که طالع بینان
ستارگان را تحت سلطه دارند

این آخرین و سومین باری است
که می خواهم بدانم تا چه حد قدرت تحمل دارد
به سادگی به اتفاقات پیشگویی شده
اعتبار دادم
اگر چه سلطه بر او را
در ابتدای تولدش فرمان دادم
شاید هیچ گاه بر او سلطه نیابند
چرا که بخت از ما برگشته است
و سلطه به راحتی امکان پذیر نیست
در جهان کفر
تنها هوا و هوس تحت سلطه قرار می گیرند
بدین ترتیب
میان این مشکل و آن دیگر
به منطق و جدال متوسل شدم
که احساس را ضایع می نماید.
ملاحظه می شود که در هر دو داستان تفاوتهایی در این قسمت وجود دارد؛ اما در هر دو استراتژی اتخاذ شده برای کنترل اوضاع کارآمد نیست؛ چرا که در هر دو داستان ولیعهد علی رغم نگهداری های ویژه، خوی وحشی و سرکش خود را به نمایش می گذارد. در هر دو داستان ولیعهدها مجدداً زندانی می شوند و این بار حبس آنها جنبه ابدی دارد؛ اما شورش نظامی علیه پادشاه به فرار آن دو می انجامد و جالب اینکه در هر دو داستان، در محل اختفای آنها درخت وجود دارد.
در گوشه ای از کوهستان
میان شاخه های انبوه
پادشاه پنهان است.
از اینجا داستان شاهنامه، به پایانی طولانی و غمبار (تراژیک) نزدیک می شود. ولیعهد تازه به قدرت رسیده در ابتدا تنها تمایل دارد که پدرش از فعالیت اجتماعی دور باشد؛ اما در عمل منجر به مرگ پدرش می شود. شیرویه پس از مرگ پدر برای جبران مافات تلاش می کند با شیرین ازدواج کند؛ اما شیرین به ولیعهد می گوید که پیش از هر پاسخی مایل است برای آخرین بار شوهر خود را ببیند. هنگامی که سربازان گور وی را می گشایند، شیرین به درون قبر می رود و صورت خود را به صورت پادشاه می گذارد و هر آنچه روی داده برایش شرح می دهد. سپس جرعه ای از سمی مهلک را سر می کشد و بدین شکل در کنار پادشاه به حیات خویش خاتمه می دهد. مشاهده این جریان، ولیعهد جوان را به شدت تحت تأثیر قرار می دهد؛ لذا دستور می دهد که قبر پدرش را برای همیشه ببندند و آرامگاهی باشکوه برای شیرین بنا کنند. چندی بعد شیرویه نیز درب قبر شیرین را می گشاید و گونه خود را به رخسار معشوق می نهد. سپس جام سم را سر می کشد. بدین ترتیب شیرویه که تحت نفوذ نحسی به دنیا آمد، با بینوایی از دنیا رفت و تاجش را به فرزندش واگذار کرد.
تردیدی نیست که پایان حکایت فردوسی دارای عظمتی تراژیک همانند بهترین تراژدی های یونانی و یا نمایشنامه های شکسپیر است؛ اما کالدرون می بایست پایان داستان خود را مسیحی گونه نماید؛ لذا او در پایان، مسیر داستان را تغییر داد تا پایانی مسیحی برای داستان خود بیابد. او در پایان مشاوری پیر برای پادشاه می آفرینند که چنین به وی توصیه می کند:
اگرچه سرور من به خوبی می داند که تقدیر بر این است
تمامی راه هایی که وجود داشته باشند
از یک مسیحی به دور است که قصور نماید
راهی برای جبران مکافات وجود ندارد.
این مسیحی نمودن داستان که کالدرون به انجام آن اجبار داشته، دقیقاً مطلبی است که تأثیرات منفی از نظر ادبی بر داستانش گذاشته است. تغییر مسیر داستان، کالدرون را به افراط در نتیجه گیری ها کشانده است. شورش نظامیان علیه پادشاهی دانا، محتاط، خواری پادشاه پس از اختفا به عنوان جانی و به ویژه ضعف او در مقابل فرزندش، نشانه هایی از این افراطها هستند. فرمانروایی قدرتمند پس از تسلیم در مقابل فرزندش می گوید:
اگر به دنبال من هستی
ای ولیعهد، من زیر پای تو هستم
فرشی سپید زیر پاهای تو
از موهای سفید من بباف
پای خود را بر پشت سر من بگذار
تاج و احترام من به تو تعلق دارد
از شرافت من انتقام بگیر
و مرا به اسارت خود درآور
تا تقدیر انجام گیرد
و کواکب به وعده خود عمل نمایند!
گفتاری که اگرچه جنبه دراماتیک آن بسیار زیباست، اما بسیار افراطی است. ثانیاً تغییر حالت ولیعهد از انسانی سرکش و نافرمانبر به پادشاهی بخشنده که پدرش را زود مورد عفو قرار می دهد. بدون تردید خواننده «زندگی رویاست»، این تغییر ناگهانی از خشونت به احتیاط را نمی تواند به راحتی درک نماید و موجب تعجب او خواهد شد. ثالثاً محاکمه سرباز خائن، در اثر کالدرون اصلاً قابل توجیه نیست؛ زیرا ولیعهد خود نیز علیه شاه شورش کرد و حتی رئیس و رهبر شورشیان بود!
در نبرد
آنها که پیروز می شوند، وفادار هستند
و آنها که شکست می خورند، خائن اند.
در هر حال، همان طور که اشاره شد، این تضادها به دلیل تلاش نویسنده بر مسیحی نمودن اثر خود، به وجود آمده و خود دلیلی دیگر بر وابستگی اثر کالدرون به اثر فردوسی است.
در پایان لازم به ذکر است که الهام گرفتن «کالدرون دلابارکا» از شاهنامه فردوسی، نشان دهنده این است که نفوذ شرق در اسپانیا با تسخیر گرانادا در سال ۱۴۹۲ پایان نمی پذیرد، بلکه از طریق نوشته جات موریسکی تا حدود یک قرن بعد، یعنی تا سال ۱۶۰۹ ادامه می یابد. در قرون طلایی نه تنها کالدرون از فرهنگ شرقی بهره مند می شود، بلکه نویسندگانی مانند تیر سو دمولینا نیز از داستان «یعقوب قصاب» بهره گرفته و اثر مشهور خود با عنوان «محکومیت به دلیل بی اعتمادی» را می نویسد؛ چنان که رامون منندث پی دال آن را مورد بررسی قرار داده است.

پی نوشت ها :

۱- این ترفند را رستم برای رهایی بیژن از چاه در توران به کار می برد.

منبع:یزدان پرست، حمید؛ (۱۳۸۷) نامه ایران؛ مجموعه مقاله ها، سروده ها، و مطالب ایران شناسی، جلد چهارم، به کوشش حمید یزدان پرست، تهران، اطلاعات، چاپ یکم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی: