یکشنبه - ۱۳۹۷/۰۷/۰۱
صفحه اصلی >> گوناگون >> شعر و ادب >> انواع رئالیسم

انواع رئالیسم

رئالیسم با امری ملموس و بیرون از ذهن سر و کار دارد. اما در کنار همین امر ملموس بیرون از ذهن، می توان با برداشتهای متفاوت، مدعی حقیقت گرایی یا واقع نویسی هم شد. اینکه بسیاری از نویسندگان در انتقاد از شرایط موجود قلم می زنند و بسیاری از چهره ها و ماهیتها را برملا می سازند، بی آنکه روابط علت و معلولی آن نابسامانیها را دانسته و یا کشف کرده باشند، بهرحال در حوزه ی رئالیسم است تا مکاتب دیگر.
از سوی دیگر، کشف حقیقت یا مفهومی که از « رئال » در ذهن هرکسی است، بدون ارتباط با نگرش فلسفی و یا اعتقادی او نیست. بنابراین اگر نویسنده ای معتقد به سرمایه داری و نویسنده ای دیگر معتقد به مارکسیسم یا مذاهب الهی باشد، تفسیر و تأویل او از حقیقت متفاوت خواهد بود. آیا میزان همه پسندی در اختیار داریم که یکی را به نفع دیگری کنار بگذاریم؟
از همه ی اینها گذشته هر انسانی پاره ای از حقایق ذهنی دیگری نیز، از طریق میراث فرهنگی، سنتی و عرفی خویش به ارث می برد و یا با آن ها زندگی می کند که دست کمی از حقایق ملموس بیرونی ندارند. به عبارت دیگر اگر در کسی اموری از قبیل سحر و جادو، دخالت نیروهای ماورای مادی، اسباب و قدرتهای فوق طبیعی – به هر دلیلی – آنقدر باورپذیر شده باشد که از هر حقیقت ملموس بیرونی واقعی تر جلوه کند و در اراده، تصمیم گیری، عمل و حرکت وی بیش یا همان مقدار، از عنصر ملموس بیرونی دخالت داشته باشد با آن چه می توان کرد؟ زیرا می دانیم برای کسانی که هنوز با دانش و تفکر منطقی آشنا نشده اند و نقش عمل و منطق در آنها ضعیف است، ذهنیات کمتر از عینیات واقعی تر نیستند.
همین نکات باعث شده است که در طول زمان، رئالیسم را به شاخه های متعددی تقسیم کنند و با افزودن صفتی به رئالیسم، تفاوتهای موجود را نشان دهند. از این میان سه نوع از رئالیسم بیش از همه جا افتاده است.

۱- رئالیسم انتقادی

آن دسته از نویسندگانی را که به انتقاد از روابط انسان و محیط، انسان و جامعه در درون سرمایه داری رو به رشد پرداخته اند و به تحلیل و آشکارسازی تضادهای ذاتی نظام سرمایه داری روی آورده اند، نویسندگان رئالیسم انتقادی گفته اند. از قبیل: بالزاک، استاندال، دیکنز، ثاکری، خواهران برونته، گوگول، والتر اسکات و پوشکین. ساچکوف اینان را بنیانگذاران رئالیسم انتقادی می داند. (۱)
این نویسندگان روح حاکم بر انسان و جامعه را، پس از فروپاشی – یا در حال فروپاشی – فئودالیسم و سیطره ی نظام سرمایه داری و بحرانهای حاصل از آن را بعینه می دیدند و به نوعی عدم سازگاری یا حسّ بیگانگی را احساس می کردند و متوجه می شدند که اخلاق و انسانیت در برابر طلا رنگ می بازد و در کنار توده های وسیعی از کارگران و کشاورزان تنگدست، عده ای بر ثروت و اعتبار مادی خویش می افزایند. اما در این انتقاد هر کدام راه برون رفت را در جایی می جستند. به فرض تولستوی راه بازگشت به سلامتی و آرامش را در مسیحیت ناب می جست و داستایوسکی در بیدار شدن وجدان مغفول. بالزاک ضمن دفاع از منابع توده ها، فکر می کرد اگر بورژواها کمی اخلاقی شوند جامعه به مساوات خواهد رسید. به همین خاطر بود که « بالزاک با سن سیمون متفکری که معتقد به توده ها بود و می گفت اقتصاد و سیاست را باید آنان اداره کنند، مخالفت می کرد. » (۲) دیزرائیلی نویسنده ی آگاه انگلیسی که می گفت در جامعه ی انگلیس آنقدر فقیر و غنی از هم جدا هستند که گویی در دو کره ی متفاوت زندگی می کنند؛ چاره ی کار را در تحریک احساسات بشر دوستانه ی طبقه ی حاکم نسبت به رفاه حال کارگران می دانست. کینگزلی و الیزابت گاسکل نیز در جستجوی همسازی اکثریت توده ها با نظام بورژوازی از طریق سوسیالیسم مسیحی بودند. شارلوت برونته و دیکنز نیز تکیه بر نوعدوستی و نیکی انسان می کردند تا مشکلات آدمیان حلّ و فصل گردد. (۳)
بر رغم آنکه در اینگونه آثار فهم و درک عمیقی از تضادهای اجتماعی کمتر است و نوعی آرمانگرایی در اصلاح و بهبود جامعه ملاحظه می شود، نمی توان تأثیر آن را در روشنگری خوانندگان دست کم گرفت. این نوع رئالیسم حتی در تغییر قوانین به نفع اکثریت جامعه و رسیدن به نوعی درک تازه از مشکلات جانکاه اجتماعی، در هیأت حاکمه بی تأثیر نبوده است. ضمن آنکه در تسریع آگاهی عمومی نسبت به درک حقوق انسانی و اجتماعی فرودستان قطعاً مؤثر بوده است. چنانکه ساچکوف روش نویسندگی تولستوی را مقدمه ای می داند که راه را برای رئالیسم سوسیالیستی باز کرده است. وی معتقد است بدون شیوه ی جدید تجسم تولستوی از مردم، هیچوقت نویسنده ای چون گورکی ساخته نمی شد تا قادر به انتخاب شخصیتهای داستانهایش از میان توده ها باشد. بدون این سنت بسیاری از شخصیتهای ادبیات شوروی آفریده نمی شدند. (۴)
در عین حال باید توجه داشت که نویسنده ای چون تولستوی با تحلیل مسائل برپایه ی علیت، چندان بیگانه نبود. وی همراه با داستایوسکی متوجه بود که در کنار پیچیده تر شدن زندگی اجتماعی، زندگی معنوی او نیز پیچیده تر می شود. تک گویی های درونی نویسندگانی چون جیمز جویس، مارسل پروست را با لحاظ تفاوت ها، اقتباسی از این دو نویسنده باید دانست.
معمولاً این نویسندگان را در جزو نویسندگان مکتب رئالیسم انتقادی دانسته اند: آرتور میلر، درایزر، سینکلر لوئیس، توماس مان، شون اوکیسی، روژه مارتین دوگار، هاشک، همینگوی، فوخت واگنر، رومن رولان، کارل چاپک، هاینریش بل، گونترگراس، ایبسن، پوشکین، تولستوی، چخوف، چارلز دیکنز، ماکسیم گورکی، گی دومو پاسان.

۲- رئالیسم سوسیالیستی

واضع این اصطلاح، شوروی سابق بود و طرح آن را ماکسیم گورکی همراه بوخارین وژدانف به سال ۱۹۳۴ اعلام کردند. ساچکوف، آغاز رئالیسم سوسیالیستی را، بعد از بررسیهای مارکس از تضاد کار و سرمایه، یعنی تضاد اصلی دوران سرمایه داری می داند. (۵)
کسانی که بدین شاخه از رئالیسم اعتقاد دارند، منظورشان در آن است که این نوع رئالیسم به لحاظ توجه بیشتر به طبقه ی کارگر و فرودست جامعه به تحلیل بحرانهای سرمایه داری و توجیه وضع خاصی از انسانگرایی مورد نظر مارکسیسم و تصویر واقعی توده ها در مبارزه ی تاریخی می پردازد و آگاهانه در این مسیر با انتخاب شخصیتهای مناسب مبارزه را پیش می برد و موجب تسریع آگاهی اجتماعی طبقه ی کارگر می شود.
ساچکوف، آناتول فرانس را بی آنکه خود متوجه باشد مبدع رئالیسم سوسیالیستی می شمارد و می گوید: « او حدس می زد که نظام سرمایه داری همچون دوران فئودالیسم و برده برداری محکوم به زوال است و بدین نتیجه می رسید که بشریت در کمونیسم نهفته است. لیکن نتوانسته بود این نکته را در ادبیات تصویر و تجسم کند. » (۶) سپس می افزاید که چنین آگاهی در نویسندگان دیگری چون شلی و هاینه و تولستوی نیز وجود داشت. (۷) اما نمونه ی ممتاز این مکتب را ماکسیم گورکی معرفی می کند (۸) و در عین حال شاعران و نویسندگانی چون آراگون، الوار، پراتولینی، پابلو نرودا را در غرب در جزو این شاخه از رئالیسم برمی شمارد. (۹)
به نظر ساچکوف ویژگی مهم رئالیسم سوسیالیستی، حضور توده ها در آثار نویسنده به مثابه ی نیرویی است که تاریخ را می آفریند و تمامی ثروتهای مادی و معنوی را تولید می کند. چنانکه آثار گورکی توصیفی جامع از زندگی روزانه ی توده ها توأم با نیازها و محرومیتهایشان و همچنین روح قهرمانی بعمل می آورد. گورکی، شعور توده ها را عامل بزرگی در آفرینش و تکامل فرهنگ می دانست. (۱۰)
ساچکوف ویژگی دیگری که برای رئالیسم سوسیالیستی می شمارد، قدرت این آثار را در برقراری نظام نوینی می داند که قادر است به رفع بیگانگی انسان منجر شود. او معتقد بود که رئالیسم سوسیالیستی با کمک بازتاب روند آفرینش شرایط، می تواند تکامل فرد را بالا برده و هدف اصلی کمونیسم یعنی تأمین رفاه را پدید آورد. به نظر او، در واقع رمانهای این مکتب برای نخستین بار توده ها را به عنوان نیروی پدید آورنده ی رویدادها وارد میدان کرده بودند و با تحلیلهای خود توانسته بودند به آزاد شدن انسانها (دهقانان در شوروی سابق) از قیود جامعه ی مبتنی بر مالکیت خصوصی، زدودن توهمات پیشین کمک کرده و موجب ساختن تاریخ جدید توسط آنان شوند. نویسندگانی چون سرافیموویچ ( سیلاب آهن )، فادایف ( شکست ) شولوخوف ( دن آرام ) و نویسندگان دیگری چون کلیچلوف، سوبول، پیلیناک و… در زمره ی این کوشندگانند. (۱۱)
ساچکوف که متأسفانه با همان دید متحجّرانه ی ایدئولوژیک کمونیستی داد سخن داده و رئالیسم سوسیالیستی را رهایی بخش دانسته است، به گونه ای سخن می گوید که گویا این مکتب توانسته با تکیه به نظام حاکم ریشه ی تمامی تضادهای نظام سرمایه داری از جمله موضوع بیگانگی را حل کرده و انسان خوشبخت آرمانی را پدید آورد. به عبارت دیگر شور و هیجان نویسندگانی چون گورکی پیش از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ شوروی سابق و شولوخوف بعد از انقلاب را به نفع کمونیسم یا نظام مدعی کمونیست شوروی سابق مصادره می کند و فراموش می کند که نظام کمونیستی لنین و استالین شرایط جدید بیگانگی انسانها را با همین نظام به حد اعلا رساندند و به جای تضاد کار و سرمایه، تضاد انسان تحت سلطه ی حزب کمونیستی را با نظام برقرار کردند. شگفت آنکه در این میان ساچکوف صدای نویسندگان دیگری را که بار دیگر علیه این تسلط داستان نوشتند بعمد فراموش می کند. بنابراین تکلیف کسانی چون بوریس پاسترناک (دکتر ژیواگو) که در دل رئالیسم سوسیالیستی پرورش یافت و یا خشک شدن سرچشمه های هنری خود ماکسیم گورکی روشن نمی شود حال آنکه ساچکف بزرگترین دستاورد گورکی را در تجسم لنین بعنوان رهبر می داند. (۱۲)

۳- نئورئالیسم

نئورئالیسم را نیز یکیدیگر از شاخه های رئالیسم برشمرده اند و این مکتب بیش از همه جای دنیا پس از جنگ جهانی دوم در ایتالیا ابداع و ادامه یافت و در جاهای دیگر اروپا بسیار کم تأثیر بود. این مکتب با داستانی به نام « انسانها و هیچ » اثر الیوو ویتورینی (۱۳) آغاز می شود و موضوع آن انتقادی است از رژیم دیکتاتوری فاشیستی موسولینی و رنجهای مردم. رژیمی پوسیده که روکشی از طلای هنر نیمه رسمی، لفّاظ، گزافه گو و دروغپرداز می بود.
ویتورینی، همراه با نویسندگان دیگر ایتالیایی چون موراویا، کالوینو، له وی (۱۴)، ونتوری، کاسولا، باسانی و مونتلا، ضمن تصفیه حساب با گذشته، در زمان حال می اندیشیدند. آنان زندگی معاصر مردم را دقیقاً مطالعه و تضادهای مهم مؤثر بر وضع انسان و جامعه را مجسم می کردن. میدان دید و عرصه ی تجسم آنان، زندگی پیچیده و پویای کارگران و ماهیگیران، سربازان سابق ارتش ایتالیا، دهقانان و کارگران روزمزد – که با قدرت زمینداران و مافیا مبارزه می کنند – فروشندگان، بازرگانان سیار، کافه داران، کاسبهای خرده پا و مانند اینها را دربرمی گرفت. (۱۵)
ویژگی داستانهای نئورئالیستی عشق به انسان است. انسانهایی که در جنبش مقاومت جنگیده بودند ولی اکنون قادر به تعیین سرنوشت خود نبودند. قهرمان اینگونه از آثار که غالباً « انسان کوچک » تلقی می شد، در فقر و فلاکت اند و قادر به آگاهی از وضع خود نیستند و نمی توانند دست به اقدامی اجتماعی بزنند و سعی می کنند مسائل خویش را به عنوان « شخصی خصوصی » حل کنند. به همین علت است که مضمونهایی عام چون عشق، مرگ، جدایی، دوستی، یگانگی خانوادگی، مقام بسیار مهمی در آثار نئورئالیستی بدست آورده اند. (۱۶)
در سینما نیز نئورئالیسم بسیار تأثیرگذار بود و کارگردانان بزرگی چون ویتوریو دسیکا، فدریکو فلینی، روبرتو روسلینی، لوچینو ویسکونتی از نام آوران آن هستند و غالب آثارشان در همان مضامینی است که رمان نویسان می نوشتند.

۴- رئالیسم جادوئی (۱۷)

اصطلاح رئالیسم جادوئی، نخست بار در سال ۱۹۲۵ میلادی برای توصیف گروهی از نقاشان پست اکسپرسیونیست، توسط منتقدی آلمانی به نام فرانس رووه بکار رفت. اما کاربرد این اصطلاح به عنوان مکتب ادبی به سال ۱۹۴۹ م. برمی گردد که اول بار آنخو کارپن تی یر، نویسنده ی کوبایی، در مقدمه ی کتاب خود به نام « حکومت این جهان » آورد. گرچه سابقه ی این مکتب را برخی در آثار کافکا (محاکمه) لئوپولد بلوم (مرشد و مارگریتا) در فاصله ی سالهای ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۸ سراغ می دهند،‌ لیکن باید شروع واقعی و اوج آن را به نویسندگان امریکای لاتین مربوط دانست. نویسندگانی چون میکل آنخل آستوریاس (۱۸) از گواتمالا، کارلوس فوئنتس (۱۹) از مکزیک، خورخه ماریا آرگوئه داس (۲۰) از پرو و از همه معروفتر گابریل گارسیا مارکز (۲۱) از کلمبیا را باید از زمره ی پیروان این مکتب دانست.
ظهور و رشد بیش از حدّ این مکتب را در آمریکای لاتین، مربوط به حاکمیّت جوّ خفقان و اختناق طولانی مدت حکومتهای استعماری و خود دیکتاتوریهای داخلی، و از سوی دیگر مطالعات مردم شناسان غربی در باب فرهنگ و افسانه های قومی سرخپوستان، میل شدید مردمان این سرزمین به روایت حوادث تاریخی و فشار همه ی این حوادث بر دوش ملت و نویسندگان که بیان آزادانه ی واقعیت را اجازه نمی داده است، دانسته اند که همه ی این زمینه ها باعث رشد نوعی خاص از رئالیسم شده است. (۲۲) بدین ترتیب می توان این نوع بیان را شگرد خاصی از رئالیسم دانست که نویسندگان امریکای لاتین در فعالیت آگاهانه ی ادبی جهت بیداری افکار عمومی برگزیده اند.
این مکتب را گاهی مکتب ویژه ی کشورهای جهان سوم نیز نامیده اند. چنانکه مرحوم سید حسینی حدود پنجاه سال پیش این انتساب را نوشته و گفته است که مکتب مذکور هنوز در آغاز راه است و آن را کند و کاوی در ارتباطهای غریب ذهن ابتدایی این ملتها که بکلی با فرهنگ غربی بیگانه است؛ برشمرده است. مکتبی که با اسطوره های بومی موجود در واقعیتهای زندگی روزمره امروزی مردم امریکای لاتین ادغام شده و دنیای خاص خود را بوجود می آورد که در عین اختصاصی بودن برای هر یک از ملتها، شاید در آینده رگه های مشترک آنها نیز پیدا شود. (۲۳)
البته پیش بینی مذکور درست بود. چنانکه نه تنها رگه های مشترک این مکتب در نویسندگان گوناگون امریکای لاتین پدیدار شد، بلکه در میان کشورهای دیگر که دارای فرهنگ عامه ای قوی بودند نیز ظهور و بروز پیدا کرد. چنانکه در ایران بسرعت پیروانی برای خود یافت و اکنون می توان رگه هایی از آن را در آثار غلامحسین ساعدی (۲۴)، محمود دولت آبادی (۲۵) و بویژه در مینرو روانی پور (۲۶) و یوسف علیخانی (۲۷) و رضا براهنی (۲۸) پیدا کرد. در ترکیّه نیز یاشار کمال و لطیفه تکین از این زمره اند.

ویژگیهای این مکتب

۱- صفت جادو در کنار رئالیسم بحد کافی مشخصات این مکتب را روشن می کند. در این مکتب چنان مفاهیم اسطوره، باورهای عامه، ‌سحر و جادو، احوالات و حوادث عجیب و غریب نظیر کشف و کراماتی که در عرفان دیده می شود با واقعیت تنیده می شود که هر اتفاق خارق العاده ای طبیعی جلوه می کند تا جایی که چنین رخدادهایی در نظر خواننده مسأله ای عادی جلوه می کند. به عبارت دیگر نویسنده عناصر غیرقابل تصور و شاید تخیلی و نامعقول را آنچنان در بافتی معقول قرار می دهد که ظاهر امر را ممکن و باورپذیر می سازد و به پاره ای از زندگی بدل می کند. بدین ترتیب گویی خواننده از ناحیه ی نویسنده سحر می شود.
۲- مؤلّفه هایی که رئالیسم جادویی را می سازد از عناصری چون تله پاتی، اساطیر ملّی، غیبگویی، ابطال مرز میان مرگ و زندگی، خرافات، معتقدات ماوراءطبیعی تشکیل می یابد. بنابراین در چنین آثاری افسانه ها، باورهای عامیانه،‌ اساطیر، طالع بینی، داستانهای سحرآمیز کاربرد فراوان دارد.
۳- شخصیتهای چنین داستانهایی به جای منطق یا نشانه های منطقی، کاملاً پذیرای عنصر جادویی هستند.
۴- آمیزش رؤیا، سحر، وهم، خیال آنچنان عمیق است و چنان ترکیبی در نهایت فراهم می آورد که بهیچ یک از عناصر اولیه اش شباهت نداشته و خصلت مستقل و جداگانه ای بوجود می آورد. با وجود آنکه داستان در شکل خیال و وهم روایت می شود لیکن ویژگی داستانهای تخیلی را ندارد. به عبارت بهتر رئالیسم جادویی فاصله ی خود را با واقعیت حفظ می کند و متوجه این نکته است که بار تخیلی – وهمی، قصه نباید از بار رئالیستی آن بیشتر باشد.
۵- رئالیسم جادویی عقل را درهم می شکند و رخدادها بر پایه ی عقل و منطق رخ نمی دهد. در اینگونه آثار، عناصر اسطوره ای، امور تخیلی و پوچ و نامعقول، رؤیا و لحن زبان به کمک یکدیگر موضوع را از دائره ی عقل و منطق خارج می کنند. با این وجود نباید رئالیسم جادویی را صرفاً غیرعقلانی و واقعی دانست و تصور کرد همه چیز در خیالات یک آدم رخ می دهد، چرا که در نهایت داستان ریشه در واقعیت دارد.
۶- تلفیق رخدادهای باورپذیر و ناباورپذیر به شکل همزمان.
ویژگیهای دیگری را همچون جا به جا کردن دال و مدلول و درهم ریختگی زمان، پیوند زدن داستان با افسانه و فلکلور می توان به موارد مذکور افزود.
همین جا، ذکر این نکته ضروری است که امروز به کمک آثار خلق شده در رئالیسم جادویی می توان به بسیاری از اطلاعات مربوط به فرهنگ عامه، طرز تفکر و ذهنیت بویژه امریکای لاتین دسترسی پیدا کرد و نقش واقعیتهای فرهنگی چنین ملتهایی را از ورای این آثار کشف کرد. باورهایی که در زندگی روزمره ی مردم نقشی تأثیرگذار دارد و از هر واقعیت ملموس جهان عینی، برایشان ملموس تر و عینی تر است و از منظر جامعه شناسی و مردمشناسی و حتی روانشناسی موادّی غنی در اختیار دارد.

سرنوشت رئالیسم در دنیای معاصر

تأثیر نگرشهای فلسفی و روانشناسی جدید، برداشت تازه ای از رئالیسم را در جهان معاصر پدید آورده است که گاه از سوی جامعه شناسان همسو مورد تأیید و گاه از دیدگاه غیر همسو مورد تردید قرارگرفته است. بدین معنی که در دستگاه روانشناختی فرویدی، روی همرفته رفتارها و ضدرفتارهای انسان، از منظر ماهیت شان، در تحت عوامل زیست شناختی مطالعه می شود و بر این پایه، مداوای بحران بیگانگی آدمها براساس رفتار فردی و اجتماعی آنان حل و فصل می گردد و ظاهراً عوامل اقتصادی و فاصله های طبقاتی و فرهنگ حاکم بر نوع آموزش، نبود استحکام خانواده ها و بی توجهی شان به پرورش کودکان مورد عنایت نیست. به عبارت دیگر مفهومی عام از زندگی – بدون توجه به ساختار اجتماعات – تصویر می شود و بر همین بنیاد هنرمندان نیز سعی می کنند تصویری همه جهانی از معضلات انسانی و روابط حاکم بدیشان را به دست دهند چنانکه گویی با انسان و جامعه ای یکپارچه در عالم مواجهیم.
چنین برخوردی در برخی از فیلسوفان عصر، چون سارتر، نیز دیده می شود. چنانکه گویی بحران انسان کنونی نه در ساختار اجتماع بلکه در ساخت خود آدمی قرار دارد. در کنار هم نهادن هستی و نیستی، زندگی و مرگ و رسیدن به پوچی در زندگی یکی از نتایج مقصر دانستن انسان به جای ساختار جامعه است. گویی انسان در پیوند با انسان دیگر دچار بحران روحی شده است؛ حال آنکه بحران روحی در عدم سازگاری انسان با روابط ناسالم اجتماعی حاکم است. یعنی نقص نه در ذات انسان بلکه در روابط اجتماعی می باشد. تأثیر اگزیستانسیالیزم در نویسندگان، موجب خلق آثاری است که انسان را به عنوان موجودی که در ورطه ی هراس، نگرانی و عذاب گیر کرده است نمایش می دهد. آلبر کامو، سالینجر، مک کالرز، سیمون دوبوار، ایریس مردوک، کاترین آن پورتو و ایلز لانگنر (۲۹)، از جمله نویسندگانی هستند که مستقیم یا غیر مستقیم در تحت تأثیر این مکتب فلسفی اند.
نویسندگان دیگری چون راب گرییه (۳۰) و ناتالی ساروت، که معمولاً از آنان به عنوان دارندگان مکتب « داستان نو » نام می برند هم در جزو شاخه های فرعی اگزیستانسیالیزم محسوب می شوند.
چنین فلسفه ای و تأثیر آن در ادبیات، به مرور به بزرگنمایی روان انسانی و تصوّر تجریدی طبیعت آدمی در کنار واقعیتهای عینی جامعه منجر شد و در آثاری از مارسل پروست (۳۱)، ویرجینیا و ولف، گرترود اشتاین (۳۲)، یوجین اونیل (۳۳) نمود یافت.
در آثار این نویسندگان بویژه پروست که یکی از نویسندگان بزرگ معاصر است، روانشناسی از محیط و شرایط حاکم بر اجتماع جدا شده است. گویی روان انسان هیچ ربطی به روند جامعه ندارد. انگار که انگیزه های بیولوژیک یا غریزی برانگیزه های اجتماعی برتری دارد و یا اساساً مستقل است. ویلیام فالکنر (۳۴) غالباً و شروود آندرسن (۳۵) در سراسر آثارش چنین بودند. (۳۶)
بها دادن بیش از حد به روانشناسی مجرّد خارج از دائره ی جامعه، باعث شد تا پروست بافت مادی جهان را نابود کند و با آنکه اشخاص داستانی وی افراد بی ارزشی نیستند بلکه از عمق و کمال مردم واقعی برخوردارند، لیکن بنیان و جوهر درونی آنها را نمی توانیم بیاد آوریم. پروست ضمن ترکیب گذشته و حال فاصله را از آنها برمی دارد و مرزهای گذشته و حال را بی نهایت نامشخص و متغیّر می پندارد. (۳۷) تأثیر روانشناسی مدرن در آثار اینگونه نویسندگان را می توان از این عبارت دریافت: « پروست، فرزند برگسون در ادبیات است. » (۳۸)
با وجود این اینگونه آثار در ردیف رئالیسم اند. زیرا در نقد چنین آثاری وجود هراس و اضطراب و بحران از خودبیگانگی را می توان به نابسامانیهای اجتماعی ارجاع داد. چنانکه حتی عده ای چنین آثاری را در تحت عنوان « رئالیسم روانی » دسته بندی می کنند. جوزف کنراد یکی از اینان بود.
کنراد، گریز از شیئی وارگی و پوچی تمدن جدید و حل معضل را در فرار از شهر و پناه گرفتن در جزایر مرجانی و زیبا، امواج دریا، آبگیرهای طبیعی، طلوع و غروب آفتاب زیبا در این نقاط می دانست. غافل از اینکه همین پناهگاهها بوسیله بنگاههای جهانگردی دنیای سرمایه داری و آدمهای ماجراجو، بزودی با ویلاهای مدرن و قایق های موتوری و قمارخانه و هتلهای چند ستاره به همان معضل ابرشهرها بدل خواهد شد. (۳۹)
در دنیای معاصر جنبشهای فلسفی دیگری نیز پدید آمدند که به شناخت ترکیبی علامند بودند. نظیر فلسفه ی فعل گرایانه ی وایت هد (۴۰) و یا جنبش نئوتومیسم، که می توان گفت نوعی بازگشت به اصول اخلاقی مسیحیت است. آنان تمام گرفتاریهای جهان، اعم از فساد، بدبختی، خودکامگی، فروریختن نظام خانواده و اخلاق را در بی توجهی به تعالیم اصیل مسیح (علیه السلام) می دانند. به اعتقاد آنان حرکت تاریخ بی معنی و نابسامان و بی هدف نیست؛ بلکه خداوند مسیر را به روشنی هدفمند ساخته و معرفی کرده است و راه نجات در تقویت نیروی ایمان و روح و بازگشت به خداست.
« گرایشات شناخت ترکیبی در ادبیات گاه مفید و گاه ویرانگر بوده است. چنانکه ترکیب در سینما و یا ترکیب در شعر و نثر و استفاده ی متقابل از ظرفیتها از آثار مفید آن است. ترکیبی از ویژگیهای نظم و نثر را می توان در آثار برتولد برشت (۴۱)، پل الوار، پابلو نرودا، ناظم حکمت، والت ویتمن (۴۲)، آرکیبالد مک لایش (۴۳)، سن ژون پرس (۴۴)، ملاحظه کرد. (۴۵)

پی نوشت ها :

۱. ر.ک: تاریخ رئالیسم، ص ۹۸
۲. تاریخ رئالیسم، ص ۱۰۵
۳. تاریخ رئالیسم: پیشین، ص ۱۱۷
۴. ر.ک: پیشین: ص ۱۶۵
۵. تاریخ رئالیسم، ص ۱۱۸
۶. پیشین، ص ۱۷۹
۷. تاریخ رئالیسم، ص ۱۸۱
۸. همان، ص ۱۱۸
۹. همان، ص ۱۸۲
۱۰. همان، صص ۱۸۵ و ۱۸۷
۱۱. ر.ک: تاریخ رئالیسم، صص ۲۴۵-۲۴۶ و ۴۴۴
۱۲. پیشین، ص ۱۸۹
۱۳. ú Elio Vittorini
۱۴. Levi
۱۵. تاریخ رئالیسم، ص ۳۴۱
۱۶. ر.ک: تاریخ رئالیسم، ص ۳۴۱-۳۴۲
۱۷. magic realism
۱۸. ú Migrel Angel Astvrias
۱۹. ú Fuentes Carlos
۲۰. ú José Maria Arguedas
۲۱. ú Gabriel Garcia marqes
۲۲. ر.ک: فرهنگ اصطلاحات ادبی،‌ص ۲۵۸، چ ۱۳۸۵
۲۳. ر.ک: مکتبهای ادبی، ج ۱، ص ۳۱۸
۲۴. در عزاداران بیل
۲۵. در روزگار سپری شده ی مردم سالخورده
۲۶. در اهل غرق
۲۷. در داستان های « قدم به خیر مادربزرگ من بود » و « اژدهاکشان »
۲۸. در آواز کشتگان و رازهای سرزمین من
۲۹. ú Ilse Langner
۳۰. ú Robbe-Grillet
۳۱. Marcel Proust
۳۲. Getrude stein
۳۳. ú Eugene O’Neiu
۳۴. ú William Fanlkner
۳۵. ú Sherwood Anderson
۳۶. ر.ک: تاریخ رئالیسم، ص ۲۰۴
۳۷. ر.ک: پیشین، ص ۲۱۲
۳۸. همانجا
۳۹. ر.ک: پیشین، ص ۲۲۱
۴۰. ú Whitehead
۴۱. Berthold Brecht
۴۲. ú Walt Whitman
۴۳. ú Archibold Macleish
۴۴. ú Sain-John-Perse
۴۵. ر.ک: پیشین، ص ۲۰۱-۲۰۲

منبع مقاله :
ثروت، منصور؛ (۱۳۹۰)، آشنایی با مکتبهای ادبی، تهران: سخن، چاپ سوم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی: